![]() |
||
|
امام حسين عليه السلام چلچراغ هدايت
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم أجمعين(1)
● درآمد چندروز باقى مانده اين ماه برزگ، دربردارنده سه مناسبت است كه هريك را بايد عيدى بزرگ خواند، اگرچه عيد خوانده نشده است اما به معناى عيد است. اين مناسبت ها عبارتند از: نزول سوره انسان (هل أتى) صدقه دادن انگشترى از سوى اميرالمؤمنين عليه السلام به هنگام نماز و در حال ركوع و واقعه مباهله كه در آن روز، حقانيت دين مبين اسلام و خاندان رسالت عليهم السلام اثبات و بطلان ادعاى مدعيان روشن شد. لذا اين سه عيد بزرگ را به شما عزيزان تبريك مى گويم. بار ديگر به لطف خدا توفيق يافتيم تا - ان شاء اللَّه - ميزبان محرم و عاشورايى ديگر باشيم و با خدمت به اين مكتب و دستگاه از پاداش هايى كه براى عاشوراييان و پيروان و محبان حضرت سيدالشهداعليه السلام لحاظ شده است بهره مند شويم. پرواضح است كه دوستداران اين حركت و مكتب از هر قشر و صنفى كه باشند به فراخور حال و توانمندى خويش، در اين ماه خود را براى خدمت به امام حسين عليه السلام و دستگاه ملكوتى او مهيا مى كنند. و طبقه روحانى و اهل علم نيز از ديگر اقشار مستثنا نبوده، بلكه در زمينه محرم بارى سنگين تر بردوش دارد و آن، تبيين جايگاه والا و اهداف مقدس حضرت سيدالشهداعليه السلام است و البته سنگين تر بودن بار مسئوليت، پاداش و مقام برترى نيز به همراه دارد كه نبايد از آن غافل بود. ● كشتى نجات برادران اهل علم، منزلت و عظمت خاندان رسالت به ويژه حضرت سيدالشهداعليه السلام را مى دانند و شما عزيزان نيز بسيار شنيده و به خاطر سپرده ايد، ولى يادآورى آن را لازم مى دانم و آن اين كه مصادر متعدد شيعى و اهل سنت، روايات فراوانى از رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم درباره حضرت امام حسين عليه السلام نقل كرده اند كه از آن جمله روايتى است كه امام جوادعليه السلام از پدرانش از امام حسين عليه السلام نقل نمود كه فرمود: «روزى بر جدم رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم وارد شدم و اُبَىِ بن كعب نيز حضور داشت. پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به من فرمود: مرحبا اى زيور آسمان ها و زمين ها! اُبَىّ به جدم گفت: اى رسول خدا، چگونه كسى جز تو زيور آسمان ها و زمين ها خواهد بود؟ پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود: اى اُبَىّ، سوگند به كسى كه مرا به حق به رسالت برانگيخت، بزرگى حسين بن على عليه السلام در آسمان بيش از آنى است كه در زمين بدان شناخته مى شود و [بدان كه ] بر سمت راست عرش نوشته شده است: «...مصباح هدى وسفينة نجاة؛(2) [حسين ] چلچراغ هدايت، كشتى نجات و امام خير و خجستگى و عزت و سرافرازى و دانش است ...». بى ترديد چهارده معصوم عليهم السلام يكايك چلچراغ هدايت و كشتى نجات هستند و چهارتن از آنان (رسول خدا، اميرالمؤمنين، صديقه كبرى حضرت فاطمه زهرا و امام حسن مجتبى عليهم السلام) نيز از سيدالشهداعليه السلام برترند، اما حضرت بارى تعالى با علم ازلى و حكمت نافذ و بصيرت خويش، تنها براى حضرت امام حسين عليه السلام ويژگى هايى قرار داده است. يكى از ويژگى ها اين است كه نام حضرت سيدالشهدا عليه السلام با صفت هاى «مصباح هدىً وسفينة نجاة» بر سمت راست عرش - كه خود از ويژگى برخوردار است - نوشته شود. حال اين كه چرا به جاى سفينة نجاة، وسيلة نجاة نيامده و اين كه چرا خداى متعال با يدِ قدرت خويش به جاى وسيله، كشتى رقم زده يا اين كه مصباح هدى و كشتى نجات چيست؟ خود جاى ديگرى مى طلبد و بحمد اللَّه واعظان محترم در تبيين آن توانا هستند و به نحو مطلوب حق اين مطلب را ادا خواهند كرد. آنچه در اين جا شايسته توجه و تبيين است اين كه اين چراغ براى چه كسانى است و چه افرادى در مقام هدايت گرى و چه جماعتى در مقام هدايت شدن از آن بهره مى برند. توضيحاً عرض مى شود كه دنيا عالَم اسباب و مسببات است و لذا بنا نيست خداى متعال - جز در موارد خاص - معجزه كند. با نگاهى به تاريخ پيامبران و امامان معصوم و حضرت زهراعليهم السلام در موارد زيادى كه به نظر مى رسد مى بايست خداى متعال معجزه اى پديد بياورد، اما چنين نكرد و تنها زمانى معجزه هايى از سوى خداى توانا رخ مى داد تا آن گونه كه قرآن كريم مى فرمايد: «... لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةُ ...؛(3) تا براى مردم، پس از [فرستادن پيامبران، در مقابل خدا [بهانه و ]حجتى نباشد». در واقع بنا نبوده است كه حضرت بارى تعالى براى هر مسأله يا هدايت يك فرد معجزه كند، بلكه زمانى معجزه اى از جانب قادر متعال پديد مى آمد كه حضرتش اراده فرموده بود تا بر خلق اتمام حجت كرده، هر دستاويزى را از آنان بستاند. از همين رو هزاران مورد در زندگى معصومان عليهم السلام پيش آمد، و در سخت ترين اوضاع و حتى هنگام شهادت شان معجزه اى رخ نداد. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به هنگام گرسنگىِ سخت، سنگ (حجر المجاعة، سنگ روزگار گرسنگى) برشكم مى بستند تا اندكى از درد گرسنگى را بكاهند. اگر بنا مى بود كه براى هر موردى معجزه اى رخ دهد، به يقين هنگام شهادت افراد اين خاندان پاك يا روزگار گرسنگى مسلمانان در محاصره، بهترين زمان براى رخ دادن معجزه بود. ● جويندگان هدايت مقوله هدايت نيز به همين صورت است، چه اين كه مى بايست خاستگاه هدايت، هدايت گرى و هدايت خواه باشد تا امر هدايت تحقق پذيرد. با اين مقدمه، حال اين پرسش پيش مى آيد كه هدايت برچه اساس و چگونه و با چه راه كارهايى تحقق مى يابد. مسلماً منشأ هدايت امام حسين عليه السلام است و روحانيون دل سوز و متعهد، هدايت گران به راه روشن حق و هدايت خواهان نيز همين مردم هستند. از ديگرسو گرفتارى هاى گوناگون اجتماعى، اقتصادى، سياسى، روانى و جسمى، فردى، خانوادگى و گرفتارى در دام شياطين غالب مردم را در گردابى از مشكلات و گرفتارى ها اسير كرده است. آنچه برشمرديم، واقعاً سخت و فرساينده است، اما گرفتارى اصلى ما نفس مان است كه به حسب روايات دشمن ترين دشمنان انسان خوانده شده است. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم درباره اين دشمن كينه توز و هزارچهره فرموده است: «أعدى عدوك نفسك التي بين جنبيك؛(4) [اى انسان، سرسخت ترين دشمنانت نفس توست». اين دشمن تنها به مردم كوچه و بازار اختصاص ندارد كه ما نيز آن را داريم و در خلوت، هنگام خطابه، در جلسه درس، گاهِ گوش دادن به سخن و سكوت و به يك سخن در تمام لحظات زندگى مان با آن دست به گريبان هستيم و البته اين دشمن، به تنهايى كار لشكرى جرار را بر عهده دارد، با اين تفاوت كه لشكر را مى بينيم و وجود آن را حس و لمس مى كنيم، اما از اين دشمن هميشه همراه و در حال نبرد غافليم. از همين رو خود نيز سخت نيازمند چراغى براى تاريكى ها و كشتى نجاتى براى رهايى از درياى توفنده و خروشنده گرفتارى ها هستيم؛ گرفتارى هايى كه هر گاه با توسل و صدقه دادن يكى را پشت گذاريم، گرفتارى ديگرى شتابان گريبان مان را مى گيرد. پس براى رستن از تاريكى ها و رسيدن به ساحل امان بايد در پى يافتن چراغى هدايتگر و كشتى نجاتى باشيم تا افزون بر اين كه خود راه را از بى راه بازشناسيم و از گرداب هاى عاقبت سوز وارهيم. لذا بنابه وظيفه اى كه بر عهده داريم، هريك بر اساس مراتب و توان علمى خود ديگران را به مسير صحيح و روشن هدايت كنيم. براى چنين مواردى تنها چراغ هميشه فروزنده و كشتى هميشه ايمن، حضرت سيدالشهداعليه السلام است، چه اين كه خدايش بدين صفت خوانده است. ● لاجرم بر دل نشيند ممكن است گاهى عزيزان روحانى دچار اين دغدغه شوند كه شايد سخن ما ديگر تأثير نداشته باشد كه البته اين تصور نادرست و برآمده از نفسى است كه به زبان روايات، سرسخت ترين دشمنان انسان است. وظيفه ما در اين راه كوشش بى دريغ و بى شائبه و زدودن غبار نادانى از مقابل ديده دل هاست تا از اين رهگذر، افراد، با ضميرى روشن و بصيرتى شفاف، اين چراغ هدايت را كه خداى متعال براى راه يافتگى خلق مقرر داشته است، ببينند و از فروغ آن نورى برگرفته، راه هدايت را با آن بيابند. داستان زير، اهميت ارشاد و تأثير شگرف آن را بر افراد مى نماياند: حدود چهل سال پيش يكى از گويندگان مذهبى كربلا كه در قيد حيات نيست بر فراز منبر گفت: يكى از دوستان روحانى به من اطلاع داد كه فلانى (يكى از افراد سرشناس شهر) فوت كرده است. خوب است در تشييع جنازه او شركت كنيد. گفتم: او را نمى شناسم. گفت: اگرچه او را نمى شناسى، اما سزاوار است در تشييع او شركت كنيد، چراكه انسانى شايسته بود. گفتم: نه از سر تكبر شركت نمى كنم، بلكه كارى ضرورى دارم، اما اين بهانه كارساز نشد و او با اصرار مرا به حضور در تشييع آن مرحوم واداشت. متوفا را نمى شناختم و از كسب و كار او اطلاعى نداشتم، اما تا اندازه اى توانستم از رفتار تشييع كنندگان، بستگان و موقعيت اجتماعى او را بشناسم. در ميان جمع شخصى را ديدم كه سخت، اما بى صدا مى گريست و بى قرار بود، در عين حال، كسى به او سرسلامتى نمى گفت. وضعيت او مرا بهت زده كرد و لذا به او نزديك شدم و پس از سلام گفتم: شما با متوفا نسبتى داريد؟ گفت: نه. چون علت بى تابى اش را جويا شدم، گفت: به دليل خدمتى است كه به من كرده است و اگر پدر يا برادرم فوت مى كرد، اين چنين بى تاب نمى شدم. از او خواستم ماجرا را بيان كند و او موضوع را به پس از اتمام مراسم محول كرد. مراسم تمام شد و نزد او رفتم. وى گفت: زندگى نابسامانى داشتم و عائله مند و مستأجر بودم. به هر كارى دست مى زدم كارم به صلاح نمى آمد. در هر خانه اى اتاقى كرايه مى كردم و پس از چند ماه به دليل تأخير در پرداختن اجاره خانه، صاحب خانه عذر مرا مى خواست و من ناچار به جاى ديگرى نقل مكان مى كردم. از ديگرسو در كار نيز موفق نبودم و لذا نمى توانستم حداقل نياز خانواده ام را تأمين كنم و سال ها به همين وضع گذران زندگى مى كردم. روزى هنگام ظهر از مقابل مسجدى مى گذشتم كه ديدم نماز جماعت برقرار است. وارد مسجد شدم و به امام جماعت اقتدا كردم. در همين حال شخصى آمد و كنار من به نماز ايستاد. او قبل از وارد شدن به نماز محتويات جيب خود را بيرون آورد و پيش روى خود بر زمين نهاد، چه اين كه اين كار ميان متدينان معمول بود تا در حال نماز، آهن يا مال مشكوكى به همراه نداشته باشد، زيرا همراه داشتن آهن در نماز مكروه است و از ديگرسو ممكن است به دليل داشتن مال مشكوك نمازشان را دچار اشكال مى كند. البته امروزه نيز چنين روشى به ندرت مشاهده مى شود. به هرحال او وارد نماز شد و چون به ركوع رفتيم، انگشترى درخشنده توجه مرا به خود جلب كرد. من كه تا آن روز هرگز دزدى نكرده بودم، بى اختيار و از سر بدبختى باخود انديشيدم كه انگشتر را بدزدم. اين فكر مرا از حالت طبيعى خارج كرد، به گونه اى كه ركوع، سجود، قيام، قعود و ذكر را به كلى به دست آشفتگى سپرده بودم. هربار كه به سجده مى رفتم، تصميم مى گرفتم كه انگشتر را بردارم، اما ترس از رسوايى و افتادن به چنگ پليس و تبعات آن، مرا از اين كار باز مى داشت، ولى سرانجام در آخرين فرصت و به هنگام برداشتن سر از سجده آخر ركعت آخر نماز دست پيش برده، انگشتر را برداشتم و دست خود را روى زانو و با نگاهى زيرچشمى به او دريافتم كه از ماجراى انگشترى هنوز بى خبر است. در حال تشهد با خود انديشيدم كه پس از نماز و پيش از فاش شدن ماجرا مسجد را ترك كنم كه با جمله «السلام عليكم ورحمة اللَّه وبركاته» مكبر، به خود آمدم. در همان حال و پيش از هر اقدامى صاحب انگشتر دست روى دستى كه انگشترى در آن بود گذارد و گفت: انگشترى براى تو باشد، اما دليل اين كار را براى من بيان كن. من نيز شرح حال و وضعيت معيشتى و مشكل بى خانمانى و عائله مندى خود را به طور كامل براى او بيان كرده، گفتم: در تمام اين دورانِ سخت زندگى هرگز و هرگز دست از پا خطا نكردم و امروز نيز مانند بيشتر اوقات براى نماز به مسجد آمدم، ولى با ديدن انگشترى وسوسه شدم تا با دزديدن آن خويش را از اين فلاكت رهانيده، شايد بتوانم به زندگى خود و افراد تحت تكفل خويش سامان دهم. او با ملايمت و خوش رويى به من گفت: اين انگشتر را براى آشتى كنان با خانمم خريده ام و گران قيمت است، لذا ممكن است در موقع فروختن آن، دچار مشكل شوى، چراكه قيمت آن با وضعيت ظاهرى و اجتماعى تو تناسب ندارد. بنابراين اگر از سوى خريدار مورد بازخواست قرار گرفتى مرا به عنوان شاهد معرفى كن. از يكديگر جدا شديم و من براى فروش انگشتر به مغازه طلافروشى رفتم و انگشتر را به او نشان داده، گفتم: مى خواهم اين را بفروشم. او نگاهى ترديدآميز به من و نگاهى به انگشترى انداخت، سپس لبخندى زد و پرسيد: اين انگشتر را از كجا آورده اى؟ آن را دزديده اى؟ گفتم: سخن شما درست نيست. انگشتر مال من است. اگر مى خواهى بخر وگرنه آن را بازپس ده، اما او همچنان بر گفته خود اصرار مى ورزيد و خواهان ارائه دليل و مدركى بود كه مالكيت مرا اثبات كند. به او گفتم: فلانى (صاحب اصلى انگشترى) تأييد مى كند كه اين انگشتر مال من است. آيا او را مى شناسى؟ گفت: بله، آن گاه پذيرفت كه با گواهى آن مرد انگشتر يا وجه آن را به من بدهد. به هر حال نزد حاجى رفتم و او را با خود نزد طلافروش بردم و او با شنيدن اظهارات آن مرد، مبلغ هنگفتى كه بيش از قيمت اوليه انگشترى بود به من داد و انگشتر را گرفت. در اين هنگام صاحب انگشتر رو به من كرد و گفت: اين پول مال توست، اما اگر به طور صحيح از آن استفاده نكنى ظرف حداكثر يك سال آن را تمام كرده، باز به جاى اول باز خواهى گشت. پس به جاست با اين پول خانه اى دو اتاقه (بيرونى و اندرونى) در حاشيه شهر بخرى، يك اتاق آن را خود و افراد خانواده ات استفاده كنيد و اتاق ديگر را به كسى اجاره بدهى و با وجه الاجاره، اندكى از نيازهاى خود را تأمين كن و باقيمانده نياز خود را با كار كردن فراهم آور و از ديگر سو از اجاره و نقل مكان هاى مكرر و آزاردهنده رها خواهى شد. گفته او را عملى كردم و از آن پس زندگى ساده، اما راحت دارم. او با رفتار خود چند لطف به من كرد، يكى اين كه آبروى مرا خريد، ديگر اين كه مرا از غلتيدن به دام دزدى و حرام خورى رهانيد و سوم اين كه مرا صاحب خانه كرد و از آوارگى و بى خانمانى نجاتم داد. به همين دليل در فقدان او اين چنين بى تاب هستم و به يقين اگر پدر، مادر يا برادرم مى مرد اين اندازه ناراحت نبودم. البته در تاريخ بسيار آمده است كه افرادى آلوده گناه بودند، ولى به لطف سخنى، آيه اى يا هشدارى به راه راست بازگشته، از نيكان و بزرگان شدند.(5) ● هشدار به روحانيون بيان اين داستان به دو جهت بود يكى يادآورى تأثير سخن خيرخواهانه و ديگرى تبيين وظيفه قشر روحانى نسبت به ناهنجارى هاى جامعه، چراكه مى بايست با ارشاد آميخته به حسن نيت و گفتارى منطقى و مهرآميز، مشكلات فردى، اجتماعى، اخلاقى و ناهنجارى ها را بر طرف كنيم. نيز بايد توجه داشته باشيم كه اگر در روز قيامت و در محضر عدل الهى كاسبى را بينيم كه به پاس هدايت شخص گمراهى از ما جلوتر باشد، اما ما به عنوان وظيفه داران هدايت افراد - خداى ناكرده - به دليل گفتار يا رفتارى ناشايست، انسانى را به بيراهه كشانده باشيم و از فردى سالم، متدين و بهنجار، موجودى شرور فاسد العقيده و دزد و جانى ساخته باشيم و هم از اين رو مى بايست گرفتار كيفر بى امان الهى شويم، چه خواهد شد و چه پاسخى خواهيم داشت؟ حال كه ماه محرم را در پيش داريم به منظور اداى وظيفه، بايد مردم را با امام حسين عليه السلام به عنوان چراغ هدايت آشنا كرده، در هدايت نسل جوان و حتى كسانى كه عمرى را سپرى كرده اند، اما به دلايلى همچنان با اهداف اين ماه و صاحب اين ماه بيگانه اند، بكوشيم. نبايد غافل بود كه هر سخنى كز دل برآيد و براى خدا باشد بى ترديد بر دل نشسته، تأثير خواهد داشت. تاريخ بسيارى را نام مى برد كه از نظر علمى بزرگ بودند، اما اعتقادشان ناراست و منحرف بود و خود بيراهه مى پيمودند، اما همين افراد به بركت كوشش افرادى چون من و شما در مسير صحيح و در نهايت در شمار عالمان بزرگ شيعه قرار گرفتند و ميراث بزرگى در علوم گوناگون مذهب تشيع از خود برجاى گذاردند. ● عياشىِ راه يافته يكى از بزرگانى كه به وسيله جوانان و دل سوزان شيعى از تاريكى گمراهى ها رها شد و در مسير حق قرار گرفت، محمد عياشى (صاحب تفسير معروف) بود. وى در آغاز سنى مذهب و از علماى عامه بود و در فضايل و مناقب سردمداران گمراهى كتاب هايى نوشت. مرحوم محقق بحرانى درباره او گفته است: «كان من فضلاء العامة؛(6) از عالمان اهل سنت بود». همچنين در كتب رجالى درباره عياشى آمده است: «روى للعامة فأكثر؛ از علماى اهل سنت بسيار روايت كرد». او در قرن چهارم و در عصر غيبت صغرى مى زيست. عده اى از متديان پرشور، با كوشش و سخن مستدل خود با وى از در مباحثه در آمدند و او در نهايت مذهب تشيع را پذيرفت. وى در راه تقويت مذهب اهل بيت عليهم السلام از هيچ اقدامى دريغ نمى كرد. پدر عياشى تاجر بود و چون از دنيا رفت، سيصد هزار دينار (بيش از يك تن) طلا براى فرزندش به ارث گذاشت. در اين باره نوشته اند: «...انفق كلها في سبيل أهل البيت عليهم السلام...كان مرتعاً للشيعة؛(7) تمام آن [سيصد هزار دينار] را در راه اهل بيت عليهم السلام هزينه كرد [و زمانى كه در بغداد مدرسه دينى نبود خانه بزرگى در بغداد خريد و آن را به مدرسه تبديل نمود] و آن جا آبشخور [علمى ]شيعيان شد». تأسيس چنين مدرسه اى در بغداد در زمانى بود كه بيشتر مردم آن سامان سنى مذهب بودند. همچنين ده ها عالم بزرگ شيعى در مكتب او پرورش يافتند كه از جمله مى توان نجاشى و كشّى را نام برد؛ دو بزرگوارى كه اگر نبودند يا اين كه كتاب رجال شان را از كتب استدلالى شيعه حذف كنيم، دو سوم رساله هاى عمليه اى كه در دست همگان است، شرايع الاسلام و ديگر متون فقهى بى مبنا خواهد بود و به يك سخن دو سوم فقه شيعه بر توثيق آن دو بزرگوار استوار است. پروراندن اين بزرگان، بخشى كوچك از خدمات عياشى است. خود او نيز از اعاظم فقيهان و محدثان شيعه شد. او بيش از دويست كتاب نگاشت كه تفسير (البته به طور ناتمام) او يكى از آنهاست. شايان توجه كه تمام آثار او درست نيست و بيشتر آنها در آتش سوخت. كاوشى در متونى كه درباره علماى شيعه نوشته شده است، نشان خواهد داد كه هر جا از عياشى سخن به ميان آمده، تماماً تجليل، توثيق و تأييد از او بوده است. شيخ طوسى، نجاشى، كشى و ديگران بدون استثنا از او به نيكى و وثاقت ياد كرده اند. بى ترديد چنين تحولى به قدرت معجزه پديد نيامد، بلكه با اسباب عادى كه همان مؤمنان و شيعيان بودند چهره نمود و سبب شد تا دانشمندى كه در فضايل و مناقب سركردگان گمراهى كتاب هايى نوشته بود، اينك از خادمان علوم اهل بيت عليهم السلام و از فقيهان و محدثان بزرگ شيعه شود و البته پاداش چنين كسانى كه چنان تحولى به وجود آوردند و باعث هداين اين بزرگان شدند تنها در روز قيامت مشخص مى شود و عاملان اين دگرگونى شناخته خواهند شد. بى ترديد اين كار امروز از دست ما نيز برمى آيد، منتهى مقدارى همت و مقاومت مى طلبد و بايد در اين راه از چراغ هدايتِ خدا افروخته استفاده بيشترى كنيم. نام على بن مهزيار را فراوان و غالباً همراه نام حضرت حجة بن الحسن امام زمان - عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف - شنيده ايد و كمتر كسى است كه نام او را بشنود، اما شرف و افتخار تشرف به خدمت امام زمان - عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف - به ذهنش خطور نكند. او به چنان منزلت و مقامى رسيد كه مى سزد يك ميليون انسان، خويش را قربانى او بخوانند. وى از ثقات اصحاب امام جوادعليه السلام و امام هادى بود و عموزاده اى همنام داشت. اين دو بزرگوار مسيحى بودند، اما به همت جوانان شيعه با حقيقت اسلام آشنا شدند و مذهب تشيع را برگزيدند و على بن مهزيار معروف به مقامى رسيد كه افتخار ديدار با امام زمان - عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف - را يافت و چند روزى نيز ميهمان حضرتش بود. ديگر شخصيتى كه با تأثير پذيرى از رهنمودهاى جوانان شيعى شيعه شد و سخت به تشيع پاى بند گرديد، سعدالخير نواده مروان بن حكم(8)، طريد (رانده شده) رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم بود. صفت «خير» را امام باقرعليه السلام به نام سعد اضافه نمود(9) و اين امر زمانى بود كه حضرتش به سعد سفارش هايى كرد. چنين موقعيتى نشان دهنده جايگاه والايى است كه او نزد امام باقرعليه السلام يافت. نقل شده است: «سعد الخير، روزى در حالى كه چونان زنان شيون مى كرد و مى گريست، به حضور امام باقرعليه السلام رسيد. آن حضرت با ديدن بى تابى سعدالخير پرسيد: از چه رو اين گونه گريانى؟ سعدالخير گفت: اى فرزند رسول خدا، من كه از شجره ملعونه (بنى اميه) هستم چگونه [بر حال خود] نگريم؟ امام عليه السلام فرمود: «لست منهم، أنت أموي منا أهل البيت؛ تو از آنان نيستى، بلكه اموى [اما] از ما اهل بيت هستى [وانگهى ] مگر اين سخن خدا را نشنيده اى كه مى فرمايد: «... فَمَن تَبِعَنِى فَإِنَّهُ مِنِّى ...؛(10) [و ياد كن هنگامى كه ابراهيم گفت:...] پس هر كه از من پيروى كند، به يقين او از من است».(11) راستى چه افتخارى از اين بالاتر كه يك فرد اموى چنان حق شناس و حق پذير شود كه امام معصوم عليهم السلام او را در شمار اهل بيت عليهم السلام بخواند! اگر از اوقات فراغت و هنگام استراحت استفاده كرده، به كتب رجالى نگاهى بيفكنيم نام افراد بسيارى را خواهيم ديد كه ناصبى و دشمن سرسخت امامان معصوم عليهم السلام بودند، اما تشيع را پذيرفتند و در شمار اصحاب آن بزرگواران در آمدند. پرواضح است كه اين تحول فكرى و اعتقادى نتيجه زحمت هاى دل سوزان دين و پاك باختگان از پيروان اهل بيت عليهم السلام بوده است. ● استفاده از فرصت در اين ماه كه آمادگى افراد نيز بيشتر از ديگر روزها و اوقات است بايد فرصت را مغتنم شمرده، حضرت سيدالشهداعليه السلام را - كه خداى متعال از ازل و پيش از آفرينش آفريدگان او را به عنوان چلچراغ هدايت و كشتى نجات بندگان آفريد - به همگان معرفى كنيم تا خود و ديگران از اين هدايتگر بزرگ بهره مند شويم. از اين مطلب نيز غافل نشويم كه افراد گريزان و روى گردان از اهل بيت عليهم السلام، اين خاندان پاك را نمى شناسند و با مفهوم امامت مشروع بيگانه اند، لذا موظفيم امامت را به آنان بشناسانيم تا بدانند: «... إلا مامة رياسة في الدين والدنيا...؛(12) امامت، سرپرستى دين و دنياست». به ديگر سخن دريابند كه به وسيله امام معصوم دين و دنياى انسان سامان مى گيرد، هم از اين رو كسانى كه در پى رسيدن به دنيا هستند بايد پيرو امام معصوم باشند، اما مشكل در اين است كه از سر نادانى و عدم شناخت امام، به اين نتيجه نرسيده اند، چه اين كه سعادت و آسايش دنيايى در گرو سه چيز است كه با دو تاى آن، تحقق نخواهد يافت و اين امر مستلزم قرار گرفتن امام معصوم عليه السلام در رأى حكومت است يا اين كه آموزه هاى آنان را در امر حكومت مورد عمل قرار گيرد. 1. اقتصاد سالم: با توجه به اين كه امور معيشتى مردم هر جامعه اى به سلامت اقتصاد آن جامعه بستگى دارد، لذا مى بينيم جوامع محروم از اقتصاد سالم، با فساد و ناامنى دست به گريبان هستند، تا آن جا كه افراد پاك جامعه به دليل قرار گرفتن در تنگناهاى معيشتى به ناچار دست به دزدى مى زنند، مانند آقايى كه داستان او پيش از اين بيان شد. البته فقر كه پديده شوم اقتصاد ناسالم است، به فرموده پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم ممكن است انسان را به كفر وادارد، آن جا حضرتش فرموده است: «كاد الفقر أن يكون كفراً؛(13) بسا كه فقر [صاحبش را] به كفر بكشاند». 2. سياست سالم: سياست به معناى واقعى آن، اداره امور افراد جامعه است كه آنچه امروزه سياست خوانده مى شود با سياست به معناى ياد شده فاصله زيادى دارد، چراكه سياستمداران جهان به عنوان مسؤولان سامان دادن نيازهاى مردم، وظيفه واقعى خود را به طور صحيح و آن گونه كه بايد، انجام نمى دهند. 3. فضايل اخلاقى: اين عنصر، مكمل دو عنصر پيشين است كه بدون آن، اقتصاد و سياست كارآمد نخواهد بود. لذا گاهى افرادى را مى بينيم كه جايگاه اقتصادى و سياسى مطلوبى دارند، اما به دليل نداشتن فضايل اخلاقى، مفسده شان بيشتر و تباهى شان افزون تر است. با نگاهى به شيوه سياسى و اقتصادى حكومت رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم و اميرالمؤمنين عليه السلام به روشنى مى بينيم سه عنصر پيش گفته را به بهترين وجه در جامعه پياده كردند و به معناى واقعى و در زيارت جامعه با اشاره به اين مطلب آمده است: «وساسة العباد...؛ و سرپرستان بندگانند» سياست گزاران خلق بودند. ● جاذبه، نه دافعه آنچه به عنوان وظيفه برعهده ما نهاده شده اين است كه اهداف و سيره معصومان عليهم السلام به ويژه حضرت سيدالشهداعليه السلام را با ذكر شواهد تاريخى، براى مردم بازگوييم، اشكال هاى موجود در اين زمينه را پاسخ و با صبورى به شبهه ها گوش دهيم، آن گاه مستدل و منطقى به زدودن شبهه ها بپردازيم و اگر خود نتوانيم، چنين فردى را با كسى آشنا كنيم كه از عهده شبهه زدايى برمى آيد. در مقابل سعى مان بر اين باشد كه با پرخاش رفتار خشن، انسانِ گريزان را گريزان تر نكنيم و مطمئن باشيم كه با رفتار نيكو افراد را به راه آمده، به حق تن خواهند داد. به عنوان مثال، افرادى چون: سعد الخير اموى، عياشى سنى متعصب، زرارةبن اعين مسيحى، على بن مهزيار مسيحى كه هر يك جايگاه و منزلت والايى يافته - جز عياشى - در شمار اصحاب امامان معصوم قرار گرفتند. اينان به لطف مهربانى جوانان شيعى مسلمان و شيعه شدند و البته اگر در برخورد با اين هدايت يافتگان خشونت وجود داشت، بى ترديد، از داشتن چنين بزرگانى محروم مى مانديم. همين زرارةبن اعين از ميان هزار يا دو هزار تن از اصحاب ثقه امامان معصوم عليهم السلام گل سرسبد و از اصحاب اجماع بود. شايان توجه است كه اصحاب اجماع، هفده، هجده، نوزده، بيست و بيست و يك تن خوانده شده اند كه شش تن آنان برتر بوده و از ميان اين شش نفر، سه نفر برتر بودند و زراره سرآمد اين سه تن بود. پدر او از راهبان مسيحى بود. او به امان فرزندش وارد سرزمين مسلمانان مى شد و به پاس حرمت زراره در امان بود. جان سخن اين كه چگونگى برخورد و مطرح كردن آموزه هاى دينى، تأثير فوق العاده اى بر افراد مى گذارد، پس بايد براى هدايت افراد، جاذبه داشت و تا حد امكان از دافعه دورى كرد. ● زيبايى پركشش اسلام اگرچه جوانان شيعه در صدر اسلام و روزگاران پس از آن تأثير زيادى در هدايت افراد داشتند، اما نبايد زيبايى و جذابيت اسلام و تشيع را از ياد برد، چه اين كه ديگران نيز بى دريغ و بى امان در جهت دعوت مردم به گرايش هاى خود مى كوشند، اما به دليل پوچ و بى اساس بودن مكاتب غير الهى شان توفيقى به دست نمى آورند. زيبايى اسلام و تشيع آن چنان گيراست كه - جز معاندان - همگان شيفته و شيداى آن مى شوند، منتها بايد آنان را با فروغ و درخشندگى آن كه در وجود معصومان عليهم السلام به ويژه حضرت سيدالشهداعليه السلام تبلور يافته است، رو در رو كرد و آن گاه خواهيم ديد كه چگونه با جان و دل پذيراى آن خواهند شد. بايد توجه داشت كه نور و چراغ، به ويژه در تاريكى، گم شده هر انسان صاحب درك است كه در پى يافتن گم شده خويش است، اما اگر - خداى ناكرده - افرادى در كسوت راهنمايان به سوى اين چراغ، رفتارى ناشايست با ره جويان داشته باشند، مانند آن است كه با هر سخن درشت، مار و اژدهايى به سمت آنان رها كنند. روشن است كه در نتيجه چنين برخوردى، مردم از اسلام و مكتب ارجمند اهل بيت عليهم السلام خواهند گريخت. شاهد اين مطلب اين است كه امروزه افزون بر خوددارى غيرمسلمانان از پذيرش اسلام، متأسفانه برخى از جوانان شيعه گام در بيراهه گذارده اند و اين، نتيجه رفتار نامهربانانه و برخورد خشن برخى افراد است. توجه داشته باشيم كه طبع بشرى به نرمى و مهر متمايل و از خشونت گريزان است. پس همسو با اين فطرت لطيف انسانى گام برداريم و آنان را به راه راست كه در چراغ هدايت حسينى چهره نموده، گسيل داريم و اسلام و مكتب اهل بيت عليهم السلام را آن گونه كه معصومان معرفى مى كردند، معرفى كنيم و به يك سخن از اين چراغ حداكثر استفاده را ببريم. ● برخورد كريمانه امامان معصوم عليهم السلام بهترين الگوى تبليغ آموزه هاى دينى و فرهنگ اهل بيت عليهم السلام بودند و بدين وسيله توطئه دشمنان خاندان رسالت و اسلام اصيل را ناكارآمد كرده، فريب خوردگان را با حقيقت هاى پنهان نگاه داشته شده از سوى بدخواهان آشنا مى كردند. يكى از اين بزرگواران كريم اهل بيت عليهم السلام امام حسن مجتبى عليه السلام بود. در اين باره نقل كرده اند: «مردى شامى وارد مدينه شد و و به جست وجوى امام حسن مجتبى عليه السلام برآمد و چون حضرتش را يافت، او را آماج دشنام و ناسزا قرار داد. پس از آن كه از بد گفتن بازماند، امام حسن عليه السلام به او فرمود: «گويا غريبه اى و دچار اشتباه شده اى؟ اگر گرسنه اى سيرت مى كنم، اگر تن پوش ندارى، تن پوشت مى دهم، اگر وامدارى وامت را مى گزارم، اگر سرپناه ندارى جايت مى دهم اگر راه گم كرده اى راهت نمايم ... . آن گاه امام حسن عليه السلام به او فرمود: خانه اى فراخ و مال فراوان دارم. خوب است به خانه ما بيايى و چند روزى نزد ما باشى. مرد شامى كه چنين رفتارى از امام حسن عليه السلام ديد گريست و گفت: در حالى وارد مدينه شدم كه تو و پدرت مبغوض ترين افراد نزد من بوديد و اينك كه باز مى گردم تو و پدرت محبوب ترين خلق خدا نزد من هستيد.و او چند روز ميهمان آن حضرت بود، سپس با توشه اى از عشق به خاندان رسالت مدينه را ترك كرد».(14) ماجراى سپاه تشنه حر را حتماً شنيده ايد. حر با سپاهى جرّار و سراپا اسلحه راه را بر امام حسين عليه السلام بست تا او را نزد ابن زياد ببرد يا با او از در جنگ درآيد. امام حسين عليه السلام همين سپاه و اسب هاى شان را به هنگام تشنگى سيراب كرد. اين در حالى بود كه حضرت مى دانست حر و سپاهش براى كشتن او و همراهانش آمده اند و قاعدتاً نمى بايست به كسانى كه فردا با وى جنگ خواهند كردند و آنان را خواهند كشت، آب بدهد، اما اين روش، با منطق چراغ هدايت سازگارى نداشت و طبيعت چراغ اين است كه براى همگان به يكسان پرتو افشانى كند تا جويندگان، راه يابند و آنان كه در پى گمراهى اند، دانسته گمراه شوند. اين، منطق چراغ هدايت است و همين فضيلت ها و اخلاق والاست كه انسان هاى راه گم كرده، اما پاك نهاد را فرجامى خوش مى بخشد و جمله اى، داستانى و يك موضع گيرى، سرنوشت انسانى را عوض مى كند. ● سخن پايانى بسيار فقيهانى كه در روزگاران نه چندان دور زندگى مى كردند، هدايت را واجب عينى مى دانستند، چرا كه معتقد بودند: كسى كه به تنهايى از عهده اين كار برآيد و «من فيه الكفايه» باشد، وجود ندارد. از جمله اين بزرگواران، مرحوم والد (آية اللَّه العظمى ميرزا مهدى شيرازى)، مرحوم آية اللَّه العظمى سيد عبداللَّه شيرازى، مرحوم آية اللَّه العظمى سيد محسن حكيم (در مستمسك خود) و مرحوم اخوى بودند. البته اين وجوب در حدى است كه حرج و ضررى متنابه در پى نداشته باشد. پس بكوشيم امام حسين عليه السلام را كه خدايش «چراغ هدايت و كشتى نجات» خوانده در حد توان و آن سان كه در خور است به مردم معرفى كنيم تا با شناخت عظمت و بزرگى حضرتش در تمام امور دنيايى و آخرتىِ خود، از او پيروى كرده، از منش و روش حضرتش سرمشق گيرند. اميدوارم خداى منان به بركت چراغ خدا افروخته هدايت، حضرت سيدالشهداعليه السلام و با عنايت آقا امام زمان - عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف - همگى را بيش از پيش در خدمت به مكتب اهل بيت عليهم السلام و امر هدايتِ هدايت خواهان يارى فرمايد، ان شاء اللَّه. -------------------------------------------------------------------------------- پی نوشتها: 1) متن تدوين شده سخنرانى حضرت آية الله العظمى سيد صادق شيرازى كه در تاريخ 24 ماه ذى حجه سال 1423 ق. ايراد شده است. 2) عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 59 و سيد مرتضى ابطحى، الشيعة في احاديث الفريقين، ص 132. 3) ]. نساء (4)، آيه 165. 4) ]. بحارالانوار، ج 67، ص 64. 5) تاريخ موارد زيادى را نشان دارد كه با جمله يا سخنى هشدار دهنده از بيراهه بازگشته، سر به فرمان خداوند نهاده اند كه از آن جمله مى توان «فضيل بن عياض» را نام برد. او در آغاز كار در شمار عياران بود و ميانه راه «ابيورد» و «سرخس» راه زنى مى كرد. درباره دليل توبه او آمده است: او شيفته دختركى شد و براى دستيابى به او شبانه آهنگ خانه او را كرد و تنها راه رسيدن به دخترك را در بالا رفتن از ديوار ديد و لذا دست به كار شد. در همين حال بانگ قرآن خوانى را شنيد كه مى خواند: «ألم يأن للذين آمنوا أن تخشع قلوبهم لذكراللَّه...؛ آيا براى كسانى كه ايمان آورده اند، هنگام آن نرسيده كه دل هاى شان به ياد خدا نرم [و فروتن ] گردد»؟ (حديد (57)، آيه 16). فضيل گفت: خدايا، وقت آن در رسيد. آن گاه شب را به ويرانه اى پناه برد. در آن جا گفت وگوى چند تن مسافر را مى شنيد كه عده اى مى گفتند: شبانه سفرمان را ادامه دهيم و شمارى ديگر مى گفتند: شب را همين جا اتراق مى كنيم، چراكه فضيل راه را بر ما خواهد بست و آنچه داريم خواهد ربود. فضيل چون اين سخن را شنيد، از دزدى توبه كرد. او از اصحاب امام صادق عليه السلام و ثقه بود و منزلتى بزرگ داشت (تحف العقول، ص 371). 6) الحدائق الناضرة، ج 8، ص 105. 7) رجال نجاشى، ص 372. 8) از عبدالرحمان بن عوف نقل شده است: «هر گاه فرزندى به دنيا مى آمد، او را نزد پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى بردند تا حضرت برايش دعا كند. زمانى كه مروان بن حكم زاده شد، او را نزد پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بردند. حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم با ديدن او فرمود: او وزغ (چلپاسه) فرزند وزغ و ملعون فرزند ملعون است. (نك: حاكم حسكانى، المستدرك، ج 4، ص 479). 9) نك: كافى، ج 2، ص 631. 10) ابراهيم (14)، آيه 36. 11) شيخ مفيد، اختصاص، ص 85. 12) عبقات الانوار، ج 9، ص 326 و نك: قوشچى، شرح تجريد و جز آن. 13) كافى، ج 2، ص 307. 14) بحارالانوار، ج 43، ص 344.
|
||