![]() |
||
|
جايگاه والاى بردبارى
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم أجمعين
● ارزش فرو خوردن خشم ابوحمزه ثمالى از امام سجاد عليه السلام نقل كرده است كه فرمودند: «ما تجرعت جرعة غيظٍ أحب إليّ من جرعة غيظ اعقبها صبرا(2)؛ فرو بردن هيچ خشمى نزد من خوشايندتر از خشمى نيست كه در پى آن بردبارى پيشه كنم». انسان از چنان ويژگى برخوردار است كه با ديدن يا شنيدن رفتار و گفتارى كه به مذاق او خوش نيايد، به خشم مى آيد كه تمام انسان ها در اين خصوصيت مشترك هستند و به تعبيرى كه در روايات آمده دچار «غيظ» مى شوند، با اين تفاوت كه انسان داراى سلامت فكرى از ناهنجارها و ناشايست ها خشمگين مى شود، ولى فرد بدنهاد از هنجارها و امور شايسته به خشم آمده، بر مى آشوبد. در هر حال آنچه شايان اهميت است، نوع واكنش و نحوه برخورد فرد هنگام بروز خشم و پس از آن است و اين كه ببينيم انسان با ديدن ناملايمات و امورى كه بر نمى تابد، بايد چه برخورد و واكنشى داشته باشد. روايت آغازين اين گفتار، سخنى از حضرت سيد الساجدين عليه السلام در اين باب است كه رهنمود اخلاقى مهمى را در بر دارد. آن حضرت در اين حديث شريف خشم را به جرعه اى تشبيه مى كنند كه آدمى آن را فرو مى برد و در خود نگاه مى دارد. مسأله فرو خوردن خشم و كظم غيظ در مورد حضرت سجاد عليه السلام با توجه به شرايطى كه در آن مى زيستند، نسبت به ديگر امامان بزرگوار عليه السلام نمود و ظهور بيشترى يافته است. هر چند امامان ما عليهم السلام در روزگار خود با ناملايمات و مشكلات فراوان روبه رو بودند، اما اين مسأله در مورد حضرت امام زين العابدين عليه السلام متفاوت است، چرا كه آن بزرگوار از خردسالى تا هنگام شهادت شاهد ناملايمات و دشوارى هاى فراوانى بودند. در روايتى امام رضا عليه السلام را در تحمل مصايب گوناگون به دو پدر بزرگوارشان «علىّ الاول» (حضرت امير المؤمنين عليه السلام) و «على الثاني» (حضرت امام سجاد عليه السلام) تشبيه كرده اند و اين از انبوه مشكلات و مصايب آن بزرگوار حكايت مى كند. ● چگونگى برخورد با عوامل خشم آفرين گاهى انسان در برابر سخنان و رفتارهاى ناملايم و امورى كه نمى پسندد و بى درنگ از خود واكنش تندى نشان مى دهد. گاهى نيز بلافاصله واكنش نشان نمى دهد و به دلايلى از جمله نامناسب بودن فرصت از اين كار پرهيز مى كند، ولى در اولين فرصتى كه به دست آورد، مقابله به مثل مى كند و به مقدارى كه طرف مقابل او را آزرده، موجبات آزار او و تشفّى خاطر خود را فراهم مى كند. در حالت اول شخص مطلقاً تجرّع غيظ نكرده و در مثال دوم نيز هر چند در ابتدا تجرّع غليظ كرده، ولى در فرصتى ديگر، طرف مقابل را مورد تقاص قرار داده است و از اين رو اين گونه خشم فرو خوردن ارزشى ندارد، اما اگر در مثال پيشين، شخص خشم خود را فرو خورد و پس از آن نيز انتقام نگيرد و كشاكش لفظى نكند و براى رضاى خدا صبر ورزيده، و آن را براى آخرت بگذارد، بى ترديد خشم خود را فرو خورده و صبر كرده است و اين كار او از نظر اخلاقى، نزد خداوند ارزشمند است. در روايت ديگرى آمده است كه آن حضرت فرمود: «... وما تجرعت جرعة أحب إلي من جرعة غيظ لا أكافي بها صاحبها(3)؛ هيچ جرعه اى ننوشيده ام كه دوست داشتنى تر از جرعه غيظى باشد كه فرو برده، برانگيزاننده آن را كيفر نكرده باشم». اين روايت نشان مى دهد كه تجرع خشم و صبر حقيقى رفتارى است كه مطلقاً از اعمال تلافى جويانه عارى باشد. متأسفانه بسيارند كسانى كه هيچ رفتار تندى را بى واكنش رها نمى كنند و هر سخن و تعبير نامناسب براى آنان انگيزه پاسخ گويى به وجود مى آورد. برخى نيز معتقدند انسان نبايد چيزى را در دل خود نگاه دارد و بردبارى در برابر رفتارهاى ناملايم و سكوت در قبال سخنان نيش دار و گزنده را عامل ايجاد عقده در شنونده مى دانند. چه بسا گروه يا اشخاص بردبار و خودنگه دار از سوى صاحبان اين باور به دورويى متهم شوند و شخصيت خود را مدح كرده خود را افرادى بشمارند كه ظاهر و باطن شان يكسان است. پر واضح است كه اين قبيل استدلال با منطق اهل بيت عليهم السلام و نيز منطق عقلا مغاير است. در حقيقت تمام انبيا و اوليا، بلكه همه خردمندان دل شان به گونه اى است و چهره شان گونه اى ديگر و تنها افرادى عادى هستند كه رنگ رخسارشان خبر از سِرّ درون شان دارد. پيشوايان ما فرموده اند: «المؤمن بشره فى وجهه وخرنه في قلبه؛ شادمانى مؤمن در چهره و اندوهش در دل اوست». همچنين در تعاليم آن بزرگواران آمده است: «ثلاثٌ من أتى اللَّه بواحدة منهن أوجب اللَّه له الجنّة: الانفاق من إقتار، والبشر لجميع العالم، والإنصاف من نفسه(4)؛ هر كس يكى از سه صفت را داشته باشد خداوند بهشت را بر او واجب مى كند: انفاق در تنگ دستى، گشاده رويى در برخورد با همگان، و در ميان خود [و حقوق مردم ] به انصاف عمل كردن». اگر دورويى اين باشد از آنِ تمام انبيا و اولياست، ولى نام اين رفتار دورويى نيست، بلكه عين عقل و محض دين است و حتى اگر اين شيوه جزء سيره پيشوايان معصوم و مورد سفارش آنان نبود، عقل حكم مى كرد كه آدمى نبايد در برابر هر قول و فعلى بى درنگ از خود واكنش نشان دهد. بلكه بايد - هر چند اندك - ارزش آن را بسنجد و در صورت لزوم و به مقتضاى حكمت بدان پاسخ گويد. مسأله كظم غيظ براى اهل علم اهميت افزون تر و ويژه اى دارد، زيرا هر كدام از افراد اين جامعه علمى، از مرجع، روحانى دِه، واعظ، مدرس و مؤلف به قدر خود و به فراخور حال و به عنوان هاديان جامعه، مسئوليت دارند. البته بسيارند كسانى كه آنان را درك نكرده و آنان را تحمل نمى كنند و مشكل آفرينى مى كنند. هر يك از افراد اين جامعه كه ما نيز از آنان هستيم بر حسب اختلاف مراتب، موارد غيظ براى شان پيش مى آيد. لذا اين مسأله را عالمان دين و اهل علم بايد بيش از ساير افراد مد نظر قرار دهند و بكوشند تا دچار خشم نشوند و اگر شدند براى رضاى خدا و طلب آخرت آن را فرو برند و به واقع «تجرع غيظ» و صبر كنند. ● بهشت، بهاى جان ها در روايت آمده است كه: «ألا إنه ليس لانفسكم ثمن الاّ الجنة(5)؛ آگاه باشيد كه بهايى جز بهشت براى جان هاى تان نشايد». خداى متعال درباره بهشتى كه بهاى انسان هاست مى فرمايد: «لا يسمعون فيها لغواً ولا تأثيما(6)؛ در آن جا نه بيهوده اى مى شنوند و نه [سخنى ] گناه آلود». در بهشت بهترين اقسام نعم مادى وجود دارد. هيچ كس در دنيا به قدر آروزهايش از لذت ها و نعمت ها برخوردار نمى شود و حتى مهم ترين پادشاهان و سياست مداران و بزرگ ترين ثروتمندان نيز نتوانسته و نمى توانند تمام خواسته هاى خود را برآورده سازند و به قدر خواهش نفس از لذات دنيا بهره گيرند. ممكن است برخى - در مقام فرض - به اندازه بيست كيلو يا بيشتر اشتهاى غذا داشته باشند، ولى معده و دستگاه گوارش آنان بيش از دو - سه كيلو ظرفيت ندارد و پس از آن كه پر شود، مجالى براى حجم بيشترى از خوراك ندارد - چه انسان نسبت به خوراك بى ميل گردد يا همچنان اشتهاى خوردن داشته باشد ولى غذاهاى بسيار لذيذ نيز پس از سير شدن جلوه اوليه را ندارد و اگر اشتهايى مانده باشد يكى دو لقمه بيشتر خوردن منجر به درد معده و آسيب يا كسالت مى شود. از طرفى اشتهاى دهان نيز همان چند لحظه اى است كه فرد غذا را در دهان مى گذارد و آن را مى جود و با بزاق دهان مخلوط مى كند. وقتى غذا از گلو پايين رفت ديگر طعمى براى او ندارد. اين محدوديت تنها به شهوت دهان مربوط نمى شود، بلكه لذت جنسى، لذت كلام، شهوت رياست، حب ظهور و ديگر شهوات و تمايلات نيز مشمول محدوديت هاى بشرى و دنيوى است. در بهشت چنين محدوديت هايى وجود ندارد و ساكنان آن به تمام مشتهيات خود مى رسند و خواسته هاى خود را به طور كامل تأمين مى كنند. يكى از مراجع تقليد درباره يكى از زهاد گفته بود: هنگام درگذشت او بر بالينش بودم. پيش از آن كه شهادتين بگويد رويش را به طرف ما نمود و گفت: يك لحظه آخرت به كل دنيا مى ارزد، بلكه بهتر و شيرين تر از آن است. اين را گفت و شهادتين را بر زبان جارى ساخت و درگذشت. آخرت با اين وسعت و كمال، ارزش آن را دارد كه براى كسب آن انسان در دنيا - كه دار بلا و امتحان و سختى است - خشم خود را به رغم ميل باطنى فرو خورد و بردبارى پيشه كند و در عوضِ تحمل سختى مختصر دنيايى، آسايش و نعمت هاى جاودانه آخرت براى خود بيندوزد. ● چگونه بايد با خشم كنار آمد؟ پيش تر در تبيين مدلول كلام حضرت سجاد عليه السلام گفتيم كه گونه اى از «كظم غيظ» مورد سفارش روايت و داراى ارزش است كه با صبر و تجرع غيظ همراه باشد، زيرا در متن فرمايش حضرت آمده است: «... اعقبها صبرا». اكنون در تبيين بيشتر اين مفهوم اضافه مى كنيم كه خويشتن دارى مورد نظر روايت شامل مواردى نيست كه حاوى فرسايش شديد عصبى باشد و بر فعاليت هاى عادى روزانه فردِ فرو برنده خشم اثر سوء بنهد. يكى از دوستان در همين ماه محرم و در همين جا ضمن بيان ماجرايى گفت: «شخصى سخنى به من گفت كه شب تا صبح نخوابيدم» و براى تأكيد كلامش اين جمله را تكرار كرد. چنين كسى هر چند تجرع غيظ كرده، از نظر روحى صدمه خورده است و اگر چه خشم خود را فرو خورده، اما از درون خرد شده است. اين قبيل موارد مشمول سفارش امام سجاد عليه السلام در اين روايت نيست، زيرا در روايت آمده است: «احبُّ اليّ» و امام سجاد فرو خوردن چنين خشمى را محبوب ترين و گواراترين جرعه هايى مى داند كه فرو خورده است. دستور اخلاقى سفارش شده در اين روايت آن نيست كه به سلامت روان خود و فعاليت هاى جارى روزمره صدمه وارد كنيم. بلكه بايد اين تجرع به گونه اى باشد كه از سر آگاهى و مصلحت بينى و به انگيزه دست يابى به خشنودى خالق صورت گيرد تا فاعل آن نه تنها ضربه روحى يا صدمه ديگر ببيند، بلكه مقاوم تر گردد و از اين كه توفيق چنين كار نيكى را يافته شادمان و خشنود باشد. اگر كسى بر اثر تجرع و صبر تا صبح چشم بر هم نگذارد، فرداى آن روز نمى تواند به درستى به فعاليت هاى روزمره اش بپردازد. اگر اهل كسب باشد، به درستى به كسب و كارش نمى رسد و اگر معلم و استاد باشد، دل و دماغ درس دادن ندارد و اگر محصل باشد، چنان كه بايد درس را فرا نمى گيرد. كوتاه سخن اين كه تجرع حقيقى و صبر ارزشمند پيش از آن كه آزار دهنده باشند آرام بخش است. به ديگر سخن بردبارى بايد مايه آسايش جان باشد، نه فرسايش روان. اگر تجرع غيظ در كسى پريشانى و آشفتگى ايجاد كند، صبر حقيقى صورت نگرفته است و با تجرع مورد نظر فاصله بسيار دارد. امير المؤمنين عليه السلام درباره وجود مبارك رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم تعابير بكر فراوانى بيان كرده اند و بايد چنين باشد، زيرا هيچ كس مانند خداى متعال و امير المؤمنين عليه السلام، حضرت مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم را نشناخته است(7). آن بزرگوار درباره رسول گرامى اسلام صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايند: «وتجرع فيه كل غصه(8)؛ او (رسول خد صلى الله عليه وآله وسلم) در راه خدا هر غصه اى (مشكلِ گلوگيرى) را فرو خورد. اين مطلب از نكات مهمى است كه قرآن و روايات اهل بيت عليهم السلام تأكيد زيادى بر آن داشته اند و تعابير مشابه آن در روايات بسيار است؛ مانند: «وبذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك؛ [سيد الشهداعليه السلام ] جان خود را فدا كرد تا بندگان تو را نجات دهد». مى بينيم كه هر دو بزرگوار در راه خدا هر سختى را به جان مى خريدند. ● معصومان عليهم السلام الگوهايى والا حضرت امير عليه السلام مى فرمايند: رسول گرامى اسلام در راه خدا هر اندوهى را به جان خريدند و هر غصه اى را جرعه جرعه نوشيدند. روشن است كه محنت اقتصادى، سياسى، خانوادگى، بهداشتى و ديگر محنت ها زيرمجموعه عبارت «كل غصةٍ» قرار مى گيرد و اين مفهوم شامل تمام مشكلاتى مى شود كه اعراب، مشركان، تازه مسلمان، خويشان، بيگانگان و افراد دور و نزديك به هر دليل براى حضرت ايجاد مى كردند. شايد هيچ كس را نتوان يافت كه در اين صفت مانند رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم باشد و گرفتارى هاى گوناگون و مشكلات ريز و درشت و جان فرسا را تحمل كرده باشد و حضرتش در اين باره فرموده: «ما أوذي نبي مثل ما أوذيت(9)؛ هيچ پيامبرى همانند من آزار نديد». وانگهى آن حضرت اشرف الاولين و الاخرين و مورد خطابِ «لولاك لما خلقت الافلاك(10)، اگر به يُمن وجود تو نبود افلاك (هستى) را نمى آفريدم» است، ولى با اين حال هيچ كس به مانند آن بزرگوار در راه خدا از خود صبر نشان نداد و جرعه هاى گلوگير بردبارى را فرو نخورد. حضرت با اين درجه عالى و مقام والا براى اجراى امر خداى سبحان و هدايت بندگان بردبارى پيشه مى كرد و به فرموده سيد الساجدين عليه السلام «تجرع غيظ» مى نمود. خداى متعال مى فرمايد: «لقد كان لكم فى رسول اللَّه اسوةٌ حسنة(11)؛ قطعاً براى شما در [اقتدا به ] رسول خد صلى الله عليه وآله وسلم سرمشقى نيكو هست». هر يك از ما بايد در نشست و برخاست و عادت و مقاومت و ديگر سجاياى اخلاقى و حتى جزئياتى چون مقدار و چگونگى خوابيدن به آن حضرت اقتدا كنيم(12). ● يك عمر پشيمانى يكى از دوستان (كه پيرمرد هشتاد ساله اى است) براى من نقل مى كرد كه در اول ازدواج سخنى به همسرش گفته كه هر گاه به ياد آن مى افتد ناراحت مى شود و هر وقت در مسائل خانوادگى گفت و گوى مختصرى روى مى دهد همسرش او را سرزنش مى كند كه تو همان كسى هستى كه آن موقع چنين چيزى گفتى. چنين كسى چه مقدار عمر خود را به جهت يك كلمه به پشيمانى گذرانده و چه قدر بر سر اين نابردبارى اعصاب خود را فرسوده است. در حالى كه اگر همان لحظه و در ابتداى زندگى كمى «تجرع غيظ» مى كرد و ناراحتى خود را فرو مى خورد اين همه براى خود اسباب پشيمانى و آزردگى فراهم نمى كرد و اين مقدار از عمر عزيز خود را براى اين مطلب آميخته به اندوه و ناراحتى نمى كرد. ● امام سجاد عليه السلام و فرو خوردن خشم نبايد كسى به خطا گمان كند گريه هاى حضرت سجاد عليه السلام براى پدر بزرگوارشان مخالف حديث پيش گفته و با تجرع و صبر ناسازگار است، بلكه اين گريه ها دقيقاً هم سو با صبر و عين تجرع است و آن بزرگوار پيش و بيش از هر كس ديگرى نماد تجرع و بردبارى در راه خداست. حضرت زين العابدين عليه السلام صبر مجسم است و لحظه لحظه زندگى نورانى آن امام همام درستىِ اين سخن را گواهى مى كند. مطالعه احوال امامان بزرگوار عليهم السلام و تدبر در حيات نورانى آنان حتى در اوقات و رفتارهاى معمولى چون راه رفتن، نگريستن و ... مفيد است و بسا در همين موارد عادى نكته و دريافتى به ذهن انسان مى رسد كه پيش از آن نمى دانسته و بدان توجه نداشته است. حضرت سجاد عليه السلام در حقيقت فضايل را تجسم بخشيدند و معارف متعالى اهل بيت عليهم السلام را در عمل نشان دادند. اين مطلب از مسلمات تاريخ است و روايات متعددى نيز گوياى آن است كه حضرت بيش از سى سال براى حضرت سيد الشهد عليه السلام و شهداى كربلا و مظلوميت اهل بيت عليهم السلام گريستند. هر چند سندجويى و سندشناسى كار خوبى است، ولى سند زدگى پديده خوبى نيست و تشكيك در امثال اين قضيه تشكيك در بديهيات عرفى و مسلمات تاريخى و روايى است. اين كه برخى افراد كم سواد مطلب را فاقد سند مى خوانند، در واقع ناشى از بى دانشى و سند ناشناسى آنان است. سندمندىِ يك روايت تنها مربوط به سندهاى متعارف رجالى نيست و گاهى قرائن گوناگون لفظى و معنايى و حالى و مقالى به مراتب گوياترند و براى دانش پژوهان راه گشاتر. به هر روى مسلم است كه حضرت بيش از سى سال در مصيبت كربلا و شهادت حضرت سيد الشهد عليه السلام گريستند و هر گاه آب مى ديدند يا براى شان غذا مى آوردند و به وقت افطار و در خانه و بازار و در مناسبت هاى گوناگون در اين مصيبت بزرگ مى گريستند. حضرت مى فرمودند: يعقوب پيامبر براى دور شدن يك فرزند چنان گريست، ولى من شاهد پرپر شدن اين همه از عزيزانم بودم ... . در حقيقت چنين گريه اى در جهت تحقق همان هدفى است كه حضرت سيد الشهد عليه السلام براى آن به شهادت رسيدند و نيز در جهت تحقق اهداف بلند حضرت رسول خد صلى الله عليه وآله وسلم و امير المؤمنين عليه السلام بود. اگر آن بزرگواران در راه اطاعت امر خدا و هدايت بندگان او هر رنجى را به تن خريدند و جان بر سر آن نهادند، حضرت نيز با گريه هاى سازنده خود آن را پى گرفتند و به بار نشاندند. زارى هاى آن بزرگوار در حقيقت مقدمه وجود «ليستنقذ عبادك من الجهالة» بوده و در آن خفقان بنى اميه و بنى مروان بهترين راه ممكن براى هدايت عباد و روشن گرى همانى بود كه حضرت در پيش گرفتند. گريه هاى حضرت نه از كربلا يا كوفه يا شام، كه از مدينه آغاز شد. من روايتى نديدم كه نشان دهد حضرت زين العابدين عليه السلام در روز عاشورا گريه كرده باشند، هر چند اين مطلب را انكار نمى كنم و چنان كه همه مى دانيم روايتى مربوط به روز يازدهم و هنگام مرور اسرا بر پيكرهاى پاك شهيدان داريم كه طى آن حضرت زينب عليها السلام آن بزرگوار را با روايتى نبوى كه به نقل از ام ايمن بازگفتند تسلا بخشيدند. جز اين، بنده روايتى نديدم و اگر هم باشد نادر است. در حقيقت چنان كه گفتيم اين حجم عظيم گريستن ها پس از بازگشت و در مدينه آغاز شد. هر كس دچار مصيبتى جان سوز شود، به طور طبيعى در گرماگرم مصيبت بى تابى و زارى بسيار مى كند و هر چه از آن زمان بگذرد شدت سوز مصيبت رفته رفته كم مى شود تا جايى كه رنج فقدان عزيزان پس از مدتى التيام مى يابد و گذر سال و ماه گرد فراموشى بر آن مى افشاند. اين حالت به آتش سوزان مى ماند كه در ابتدا زبانه هاى آن گدازنده است، ولى رفته رفته از شدت حرارت آن كاسته مى شود و در نهايت شعله آن به سردى مى گرايد، اما اين واقعيت طبيعى درباره امام سجاد عليه السلام صادق نيست، چنان كه گذشت اوج اين گريه ها نه در كربلا و شام و كوفه، كه در مدينه بود. نقل مى كنند واعظى در محضر ميرزاى بزرگ روضه حضرت زينب عليها السلام را مى خواند. وقتى به اين جمله رسيد كه «اُدخِلَت على ابن زياد وعليها أرذل ثيابها؛ در حالى كه پست ترين جامه ها بر تن داشت، او [حضرت زينب عليها السلام ] را بر ابن زياد وارد كردند» مرحوم ميرزا گفته بود: بقيه روضه را نخوان بگذار گريه كنيم و حق اين روضه ادا شود، سپس بقيه روضه را بخوان. الحق كه ايشان سخن درستى گفتند و در اين كلام دو مصيبت موجود است و بر هر مصيبت حقى واجب. اگر به درستى فهم كنيم همين خود روضه سنگين و جرين سوز است كه زينب - دخت على عليه السلام و اخت عباس عليه السلام را در مجلس امثال يزيد و ابن زيادِ شراب خوار و تردامن و ميمون باز وارد كنند و اگر آزاد مردى از سنگينى چنين كلامى جان دهد، واقعه اى شگفت نيست. حضرت سجاد عليه السلام هنگام شهادت پدر بزرگوارشان در كربلا حضور داشت و تمام وقايع سنگين عاشورا را - كه هر يك كوهى از عظمت و مصيبت و حماسه بود - از نزديك ديد و پدر و برادران و عموها و عموزادگان بزرگوارش در برابر چشم او مظلومانه به شهادت رسيدند و اين از ژرفاى صبر و شدت تجرع اندوه آن بزرگوار حكايت مى كند. براى اندك آشنايى با ميزان صبر امامان معصوم عليهم السلام كافى است در نوع برخورد آن بزرگواران با سبك سران و نابه كارانى چون مروان تأمل كنيم. كسانى كه احوال مروان را در بحار الانوار و جز آن مطالعه كرده اند، به نيكى مى دانند كه اين نابه كار پليد در رديف امثال يزيد، و عبد الملك و مروان حمار نبوده است، بلكه از سنخ معاويه بن ابى سفيان و عمروعاص - و چنان كه آورده اند - از «اهل تابوت» است. منتهاى مراتب او در پى خلافت و غصب حق آل محمد صلى الله عليه وآله وسلم بود، اما مانند دو همتايش بدين كار موفق نشد. مروان بارها نسبت به امام سجاد عليه السلام رفتارهاى تند و خلاف ادبى از خود نشان داده بود. از جمله اين كه دستور داد تا از ديوار خانه آن حضرت عليه السلام بالا رفته و به ايشان جسارت شود. اما با اين همه حسادت و بى ادبى، آن بزرگوار هميشه با حسن خلق و رفتار اسلامى برخورد مى كرد و به جسارت هاى او پاسخ نگفت و حتى پيش از واقعه حرّه كه مردم به خانه مروان يورش بردند، حضرت او را در خانه خود پناه داد. اين مرد پليد كه بهتر از هر كس مقام امام حسين عليه السلام را مى شناخت و از سخافت طبع و دنائت ذات يزيد خبر داشت، در راه جلوى حضرت سيد الشهد عليه السلام را گرفت و از او خواست تا با يزيد بيعت كند و از جمله به آن حضرت گفت: «فانه خيرٌ لك في دينك ودنياك(13)؛ كه قطعاً اين كار براى دين و دنياى تو بهتر است». اگر خود يزيد اين سخن توهين آميز را به امام حسين عليه السلام گفته بود، اين قدر دلالت نداشت كه مروان بگويد. ● واكنش بزرگوارانه معصومان عليهم السلام عامل هدايت گمراهان در كتاب بحار الانوار آمده است: مروان روزى بر فراز منبر دهان به نكوهش و دشنام مولاى متقيان امير المؤمنين عليه السلام گشود. وقتى امام حسين عليه السلام از سخنان توهين آميز و كفر آلود او خبر يافت خشمگين شد و بدو اعتراض و تندى كرد، ولى آن ملعون كج نهاد به آن حضرت گفت: «إنك صبي لا عقل لك(14)؛ تو نوجوانى و عقل ندارى». هر چند حضرت سيد الشهد عليه السلام در پى توهين به مقام شامخ على بن ابى طالب عليه السلام به شدت خشمگين شدند و تندى و تغيّر فرمودند، ولى در قبال اين سخن توهين آميزى كه مروان ملعون به ايشان گفت، واكنش نشان ندادند و مسلم است كه اين كار چه مايه تجرع غصه و صبر مى خواهد. اين ماجراها نشان دهنده گوشه بسيار كوچكى از اخلاق ولايت و عقل و ادب اهل بيت عليهم السلام است و همين اخلاق آسمانى و ملكات رحمانى بود كه بعدها فرزندان همين مروان و بنى اميه را به قبول تشيّع و كرنش در برابر خاندانِ رسول صلى الله عليه وآله وسلم واداشت. در روايت است: شخصى نزد حضرت صادق عليه السلام آمد و عرض كرد: يابن رسول اللَّه، من از بنى اميه، اما از شيعيان شما هستم. حضرت فرمودند: پس لعنتى كه شامل آنان مى شود تو را در بر نمى گيرد. ● آزمون خلق در حقيقت همين بردبارى ها و حسن خلق اهل بيت و گريه هاى روشنگر و افشاگرانه حضرت سجاد عليه السلام بود كه اين افراد را به سمت مكتب اهل بيت عليهم السلام كشاند. بسيارى از اين قبيل امور را بدين نحو مى توان تفسير كرد كه برنامه خدا در دنيا بر پايه امتحان خلق است كه در روايات و در قرآن بدان اشاره شده است. بر اساس روايتى كه عايشه يكى از راويان آن است و شيعه و سنى نقل كرده اند، آمده است كه پيغمبر خد صلى الله عليه وآله وسلم به امير المؤمنين عليه السلام فرمودند: «يا على، أنت محكّ هذه امة(15)؛ اى على، تو محك و معيار سنجش اين امت هستى». روشن است كه اگر خداى متعال مى خواست با معجزه و از طرق غير متعارف مردم را هدايت كند، همگى هدايت مى شدند و بسيارى از اين قضايا پيش نمى آمد، اگر كار هدايت بدين نحو بود اصلاً وقايعى چون ماجراى كربلا رخ نمى داد. حضرت سيد الشهد عليه السلام در پاسخ يكى از افرادى كه در مكه يا مدينه پرسيده بود: چرا به كربلا مى رويد، فرمودند: «فبما يمتحن هذا الخلق؟(16) پس خداى متعال اين خلق را چگونه امتحان كند؟». بسيارى از اتفاقات روزمره كه با آن مواجه هستيم براى اين است كه معلوم شود چه مقدار به «جرعة غيظ اعقبها صبرا» و ديگر اوامر اهل بيت عليهم السلام عمل مى كنيم. ● وظيفه انسان ها در برخورد با مشكلات آقايى كه از نيكان و به نظر اين جانب مسلم العداله بود و مرحوم شده است، بارها به من مى گفت: من «بَلاّع المُوس» شدم(17). ايشان با مشكلات فراوانى مواجهه داشت و در عين حال انسان خوبى بود. منظورشان از اين تعبير نشان دادن مشكلات شان در زندگى بود. انسانى كه بلاّع الموس باشد هنر نكرده است، بلكه هنر اين است كه آدمى لبه هاى تيز آن را با پوشش صبر غلاف كند، آن وقت آن را ببلعد تا آسيبى به جسم و جانش وارد نشود. پيش تر گفتيم كه صبر آن است كه موجب آرامش آدمى شود، نه فرسايش او. امام زين العابدين عليه السلام با تمام مصايبى كه ديدند و با اين كه بيش از سى سال اندوه گينانه گريستند، اين امور براى سلامتى مشكل ساز نبود و سلامت ايشان را به خطر نيفكند، يا دست كم بنده چنين چيزى را در تاريخ درباره ايشان مشاهده نكرده ام. متأسفانه برخى از مردم تصور غلطى درباره آن بزرگوار دارند و از ايشان با تعبير خلاف ادبِ «امام بيمار» ياد مى كنند. اين مسأله در شمار اغلاط رايج است و در كتب تاريخى نشانى از آن ديده نمى شود. مصلحت ديدِ الهى چنين بوده است كه ايشان در كربلا بيمار باشند تا سلسله متصل امامت گسسته نشود و حضرت توان نبرد نداشته باشند تا زنده بمانند. حضرت سجاد عليه السلام در آن هنگام ناخوشى سختى داشتند به گونه اى كه هيچ كس احتمال زنده ماندن شان را نمى داد و هنگامى كه به نماز مى ايستادند باد تكان شان مى داد. اين مطلب درباره چند تن از ائمه عليهم السلام آمده است. از جمله درباره حضرت صادق عليه السلام آمده است كه پيش از شهادت پوست و استخوان شده بودند «ولم يبق منه الا رأسه(18)» اما به رغم اين مطلب اعصاب حضرت در نهايت سلامت بود و حتى يك انگشت شان هم نمى لرزيد. منظور ما اين است كه آن بزرگواران به رغم مشكلات فراوان جرعه نوشى جام تلخ صبر، از سلامت كامل برخوردار بودند. روايتى در دست است كه فقها بر اساس آن بر استحباب قضاى صوم استدلال مى كنند و مى گويند: اگر كسى در ماه مبارك رمضان بيمار بود و نتوانست روزه بگيرد و اين بيمارى تا ماه رمضان آينده استمرار يافت به طورى كه نتوانست قضاى روزه هاى فوت شده را به جا آورد، روزه از او ساقط است و فقط بايد فديه بدهد. فقها در اين مسأله مى گويند: «ولكن يستحب القضاء(19)، ولى قضا [ى آن ] مستحب است» و يكى از مدرك هاى شان در اين فتوا عمل حضرت صادق عليه السلام است كه بر اساس روايت ياد شده آن حضرت سه سال بيمار شدند، ولى پس از آن كه بهبود يافتند، روزه خود را قضا نمودند. مسلم است كه حضرت در اين سه سال كسالت داشتند، ولى اعصاب حضرت در اين سه سال در كمال سلامت و صحت بوده است. ● صبورى هدف دار، سلامت روان كوتاه سخن اين كه پيشوايان بزرگوار دين به رغم تجرع انواع غصه ها، در نهايت سلامت روانى بودند و اگر به ما نيز سفارش صبر و تجرع اندوه كرده اند، بايد اين مطلب در ما نيز نه تنها فرسايش زا و آرامش زدا نباشد كه موجب رامش و آرامش جان شود. بى ترديد در بادى امر اين كار آسان نيست و با تلقين و تمرين و دعا و استعانت از اهل بيت عليهم السلام و توسل به خدا و اولياى خدا به دست مى آيد. حتى انسان در ابتدا مى تواند از راه كارهايى چون عهد و نذر و قسم استفاده كند و مثلاً قسم بخورد كه اگر در اين هفته يك خشم را تجرع نكرد، فلان مقدار صدقه بدهد. البته در اين كار نيز بايد جانب اعتدال را مراعات كرد و نفس خود را نيازارد. هر چند نذر و قسم مكروه است، ولى در باب تزاحم اشكالى ندارد و انسان مى تواند در ابتداى كار بدين واسطه خود را با اين فضيلت اخلاقى خو دهد. به هر حال نبايد دست از تلاش برداريم و مرگ را كه لحظه به لحظه به ما نزديك مى شود فراموش كنيم. چنين نيست كه «كانّ الموت على غيرنا كتب؛ گويى مرگ براى غير ما مقدر شده است». هر روزى كه از عمر آدمى سپرى مى شود، حسنات و سيئات آن ثبت مى شود و ديگر بازگشتى نيست. سيئات آن عقاب دارد و حسنات آن هم حسرت دارد، چرا كه آدمى مى توانسته حسنات بيشترى در دوران حيات به جا آورد، ولى فرصت را بر باد داده است و همين از دست دادن فرصت و مايه حسرت او خواهد شد. بنابراين بايد استفاده از لحظات عمر و توشه گرفتن از دنيا براى آخرت را از مكتب اهل بيت عليهم السلام بياموزيم. بسيارند كسانى كه دوست دارند انسان هاى خوب و داراى فضايل اخلاقى و صفات حميده باشند، ولى در عمل بسيارى از اين افراد موفق به كسب اين اخلاق روحانى نمى شوند و در مقام امتحان، سربلند بيرون نمى آيند. خواستن چيزى است و عمل كردن چيز ديگر و آزمون الهى نيز براى نشان دادن همين مطلب است. تمام اين امور «خواستن» مى خواهد، ولى اين كافى نيست و آنچه اهميت دارد «عمل كردن» و استقامت است. حضرت امير المؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه مى فرمايند: «فلما رأى اللَّه صدقنا أنزل بعدونا الكبت وأنزل علينا النصر(20)؛ چون خدا راست كردارى ما را در نبرد ديد، دشمن ما را خوار ساخت و ما را پيروزى بخشيد». البته اين جا ترتّب زمانى نداريم و منظور اين نيست كه پس از آن كه ما صبر كرديم خدا فهميد ما صبر داشتيم و از اين رو ما را پيروزى بخشيد، بلكه در اين كلام حضرت عليه السلام صرفاً ترتب ذكرى و لفظى مورد نظر است. ● نكته آموزى از مكتب اهل بيت عليهم السلام دريغ است سخن از حضرت سجاد عليه السلام برود و اين نكته تكميلى گفته نشود كه آن بزرگوار در طول عمر شريف شان شمار فراوانى از بردگان را خريدند و آزاد كردند. حضرت در دورانى كه غلامان را در اختيار داشتند آنان را با اخلاق و آداب اسلامى آشنا نموده، سپس آزادشان مى كردند. آن حضرت هزاران بنده را از نعمت آزادى برخوردار كردند و هيچ يك از معصومان عليهم السلام اين مقدار عبد آزاد نكردند. پيوسته از افراد بسيارى مى شنويم كه مى گويند با فلان بزرگوار به حج يا مشهد مقدس مشرف شديم و در رفتار ايشان چنين و چنان ديديم و انصافاً از محضرشان استفاده كرديم. اين، سخنِ درستى است، زيرا نشان دادن رفتار اسلامى در عمل، بسيار تأثير گذارتر از زبان است و در نفوس بينندگان تحول و تفكر جدى ايجاد مى كند و بركات بسيارى براى فاعل و ناظر دارد. از اين روست كه پيشوايان بزرگوار ما سفارش فرموده اند: «كونوا دعاة الناس بغير السنتكم(21)؛ مردم را به هدايت و پرهيزگارى و خوبى فرا خوانيد نه به زبان [، بلكه با اعمال ]». بردگانى كه حضرت مى خريدند، شبانه روز با آن بزرگوار همنشين بودند و سخن گفتن، غذا خوردن، عبادت و نشست و برخاست و زير و بم رفتار آسمانى ايشان را از نزديك مشاهده مى كردند و از اين مدرسه زنده و بى نظير درس ها مى آموختند و بهره ها مى بردند. در حقيقت اين افراد به بركت امام سجاد عليه السلام نه فقط از نعمت آزادى برخوردار شده كه گويا دوباره از مادر زاده مى شدند. مى توان گفت آن حضرت حيات مجددى به آنان داده، نه فقط آزادشان مى كرد كه رسم و راه «آزادگى» را به آنان مى آموخت. به يك سخن حضرت آنان را از قيد بندگى ظاهرى مى رهانيد و بردگى نفس و بندگى دنيا آزادشان مى فرمود و اين افراد با توشه معنوى كه از مصاحبت آن حضرت و ديدن سيره نورانى آن بزرگ كسب مى كردند، وقتى از نزد حضرت مى رفتند، هر كدام مدرسه متحركى بودند كه آيين خاندان رسول صلى الله عليه وآله وسلم را تبليغ و معرفى مى كرد. در پايان مى توان گفت: امام زين العابدين عليه السلام با گريه هاى روشنگر و افشا كننده و نيايش هاى درس آموز و آزاد كردن و تعليم بردگان سه مدرسه بى نظير در تاريخ بنياد نهادند. اميدوارم به بركت وجود سراپا بركت حضرت بتوانيم اندك اندك سفارش ايشان را در باب بردبارى و فرو خوردن خشم در وجودمان عملى سازيم، ان شاء اللَّه. -------------------------------------------------------------------------------- پی نوشتها: 2) بحار الانوار، ج 46، ص 74، ح 64.اين روايت در اصطلاح علم رجال «مستفيضه» است و با اسناد گوناگونى نقل شده كه برخى از آن ها صحيح و بى اشكال است از جمله در كتاب كافى بدين صورت آمده: «كلينى، على بن ابراهيم، ابراهيم بن هاشم، ابن ابى عمير، هشام بن سالم [حكم ] از حضرت صادق عليه السلام و آن بزرگوار از امام سجاد عليه السلام». در برخى سندها نيز ابوحمزه ثمالى از امام سجاد عليه السلام نقل مى كند. 3) كافى، ج 2، ص 109. 4) كافى، ج 2، ص 103، ح 2. 5) بحار الانوار، ج 75، ص 13. 6) واقعه (56)، آيه 25. 7) قال النبى صلى الله عليه وآله وسلم: يا علي، ما عرف اللَّه إلا أنا وأنت ولا عرفني إلا اللَّه وأنت ولا عرفك الا اللَّه وأنا ...» تأويل الآيات الظاهرة. 8) واژه «غصه» در لغت عرب از ماده «غَصَّ» گرفته شده است. چنان كه مى دانيم در گلوى انسان دو مجرا وجود دارد كه يكى براى آب و غذا كه ناى خوانده مى شود و ديگرى براى تنفس است كه ريه نام دارد. در ابتداى مجراى هوا زبان كوچك قرار دارد كه به محض ورود غذا، آب يا هر چيزى جز هوا به دهان، به طور خودكار به سقف دهان مى چسبد و از ورود آب و غذا به ريه جلوگيرى مى كند، زيرا اگر ذره اى غذا يا قطره اى آب وارد آن مجرا شود منجر به خفگى و مرگ سريع شخص مى گردد. در حقيقت، پزشكان نيز براى چنين حالتى درمان ندارند و اصلاً براى مراجعه به پزشك فرصتى باقى نماند و پيش از آن شخص جان مى دهد. در زبان عربى بدين حالت «غص» مى گويند و توسعاً از بلا و گرفتارى هم به غصه تعبير مى كنند. 9) بحار الانوار، ج 39، ص 56. 10) بحار الانوار، ج 71، ص 116. 11) احزاب (33)، آيه 21. 12) مثلاً نه به قدرى كم بخوابيم كه برى مان زيان آور باشد و نه چنان كه در روايات آمده: «حب النوم» داشته باشيم. 13) بحار الانوار، ج 44، ص 326. 14) بحار الانوار، ج 44، ص 211. 15) مضمون اين روايت: يا علي، أنت قسيمٌ الجنّة والنّار، بمحبّتكَ يُعرفُ الأبرار من الفجّار ويميَّزُ بينَ الأشرار والأخيار و بين المؤمنينَ والكفّار. امالى شيخ صدوق، ص 101. 16) اللحوف، ص66. 17) بلاّع الموس؛ قورت دهنده تيغ سلمانى، به معنى استخوان يا تيغ در گلو داشتن است و در ميان مردم عراق رايج است. 18)كافى، ج 2، ص 246. 19) وسايل الشيعه، كتاب الصوم. 20) نهج البلاغه، خطبه ها، ص 105 - شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 33. 21) كافى، ج 2، ص 77.
|
||