چرا اين گونه نباشيم؟    

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 الحمد لله رب العالمين وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم أجمعين

 

 حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند: قيمة كل امرى ء ما يحسنه[1]؛ ارزش و ارجمندى انسان به توانمندى هاى اوست.

همه آنان كه در طول تاريخ، به مراتب والا رسيده و در رشته اى پيشرفت كرده اند، هر چند عامل آن خودشان بوده اند، اما وسايلش را خداى سبحان فراهم كرده است؛ بدين معنى كه خدا عقل، دست، پا، چشم، گوش و ديگر اعضاى مورد نياز بشر را براى بقا و پيش برد كارهايش به او عطا كرده است و انسان در پرتو آن توانايى ها پيشرفت كرده است و در واقع تمام وجود و توانمندى هاى او از خداى سبحان است، و وسايل و ابزار پيشرفت را خدا به او عطا كرده و چگونگى بهره بردارى از اين نعمت را به او واگذارده است.

به منظور ملموس تر شدن اختيارى كه خدا به انسان داده، عرض مى شود: پدرى چند فرزند دارد، و به هر كدام شيوه برخورد و تعامل و داد و ستد با مردم را آموخته، آن گاه سرمايه اى مساوى در اختيارشان مى گذارد و هر كدام از آنان در گوشه اى از جهان و در زمينه هاى مختلف مشغول به كار مى شوند. مثلاً يك نفر در خاورميانه، ديگرى در امريكا، نفر سوم در اروپا و نفر چهارم در استراليا. با وجود برخوردارى از موقعيت برابر، پس از ده يا بيست سال و با حسابرسى سرمايه آنان، اين نتيجه به دست مى آيد كه سرمايه مثلاً ده ميليونى برخى از آنان به صدها ميليون افزايش يافته است، اما سرمايه اوليه يكى از آنان به علت كوتاهى، به صفر كاهش يافته و محتاج نان شب شده است. و روشن است كه در اين مورد، خود او موجب فقر و بيچارگى خود مى باشد.

داستان كاسبى دو برادر

به مناسبت طرح اين موضوع، داستانى براى شما نقل مى كنم كه به نظر مى رسد جالب و مفيد باشد، و شخصى كه خود شاهد اين ماجرا بوده آن را بدين شرح برايم نقل كرد:

دو برادر با هم مشغول كاسبى در سطح بالايى شدند. چند دستگاه منزل و مغازه داشتند كه براى كسب درآمد اجاره مى دادند و مبلغى پول و سرمايه داشتند كه با آن خريد و فروش مى كردند. ده ها سال، بدون اين كه مشخص باشد هر يك چقدر سرمايه دارد، با هم كار مى كردند و فرزندان آنان نيز نمى دانستند از سرمايه موجود، چه مقدارى متعلق به پدرشان و چقدر به عمويشان تعلق دارد. همسران آنان نيز از سهم شوهران خود بى خبر بودند و هيچ گونه سند و مدركى كه سهم هر يك از دو را مشخص كند وجود نداشت. البته از جهت ظاهر به نظر مى رسيد آنان شريكانى هستند كه از هر نظر با هم كنار آمده بودند و خانواده هاى خود را از درآمد حاصل از تجارت مشترك اداره مى كردند. هر كدام شان با اختيار تام خريد و فروش مى كرد و مستغلات را اجاره مى داد، تا اين كه برادر بزرگ تر از دنيا رفت و همسر و فرزندانش به اين جهت كه هيچ اطلاع و مدركى از چندوچون كار آنان نداشتند، سخت هراسان شدند كه مبادا برادر كوچك تر اموال او را تصاحب كند و آنان به علت نداشتن مدرك محكمه پسند نتوانند حقشان را از او دريافت كنند. از اين رو شروع به ملامت و سرزنش شوهر و پدرشان كردند و با ناراحتى اظهار مى كردند كه او مى دانست هركس روزى مى ميرد و مرگ هم خبر نمى كند، چرا حساب خود را با برادرش روشن نكرده بود تا ما امروز نگران سرنوشت اموال او نباشيم؟

به هر حال، پس از مراسم ختم، فرزندان متوفا درباره چگونگى برخورد با عمو، با مادرشان مشورت كردند، كه آيا منتظر بمانند تا عمو مسأله را مطرح كند، آن گاه آنان پى گيرى كنند، يا براى گرفتن حقوقشان خود پيش قدم شوند و يا كسى را واسطه قرار دهند تا مشكل آنان را حل كند يا او را تهديد كنند و يا... آنان به اين نتيجه رسيدند كه هيچ مدركى در دست ندارند و اگر عملى در اين زمينه انجام دهند و مثلاً از او شكايت كنند شايد در واكنش به اقدام شان بگويد: بر اساس كدام سند و مدركى ادعا مى كنيد از من طلب داريد؟

همداستان شدند كه همگى نزد عموى خود بروند و گريه و زارى كنند تا دلش به رحم آيد و براى آنان كارى انجام دهد، اما باز هم به نتيجه قاطعى نرسيدند. همچنين به نظرشان رسيد افرادى را انتخاب كنند تا او را به برخورد فيزيكى تهديد كنند و بسيارى طرح هاى ديگر مطرح كردند كه اجراى هر كدام با مانع روبه رو بود و آنان را از اقدامِ مؤثر باز مى داشت. آنان سخت درمانده و سردرگم شده بودند كه با عموى خود چگونه برخوردى كنند تا ضمن حل مشكلِ خودشان، پيامدهاى منفى و ناخواسته اى نيز دربر نداشته باشد. بالاخره چند شبى از چهلم مرگ پدرشان گذشت و روزى عموى شان، آنان را مطلع كرد كه براى عرض تسليت به منزل شان خواهد رفت. آنان از پيشنهاد او استقبال كردند و شب منتظر ماندند تا عمويشان به منزل آنان بيايد. آنان بر اين امر به توافق رسيدند كه هنگام آمدن عمو و پس از پذيرايى آن چنان گريه و زارى كنند كه دلش به رحم بيايد و تكليف اموال پدرشان را روشن كند. با اين همه باز هم با خود گفتند كه اين عمل، آنان را ضعيف نشان خواهد داد و اگر عمو بر آن باشد كه اموال شان را تصاحب كند با آنان برخورد تندترى خواهد كرد. بالأخره شب قرار فرا رسيد و در حالى كه هنوز درباره نحوه برخوردِ با او به تصميم روشنى نرسيده بودند، و همه سرمايه آنان به شيوه برخورد آنان با عمويشان گره خورده بود، عموى آنان وارد خانه شد و او را به اتاق راهنمايى كردند و پس از نثار فاتحه به روح برادرش و عرض تسليت به آنان، گفت: مطلبى ميان من و برادرم وجود داشته كه از خدا مخفى نيست و آن اين كه من و برادرم با هم مشغول تجارت بوديم و هيچ كس نمى داند سرمايه هر يك از ما چقدر است. فكر نمى كنم شما نيز بدانيد وضع ما چگونه بوده است؟

پس از ذكر اين مقدمات آنان در دل خود نگران شدند كه مبادا اين ها مقدمه تصاحبِ اموال پدرشان باشد. او در ادامه گفت: ما در مالكيت مغازه ها و خانه ها و خريد و فروش ها با هم بوديم و مانند يك نفر عمل مى كرديم و اعضاى خانواده من نيز نمى دانند رابطه مالى من با برادرم چه وضعيتى داشته است و شما نيز از اين امر بى خبريد، اما حقيقت اين است كه من از اين اموال هيچ حقى ندارم و تمام اين اموال ملك برادرم مى باشد و من شاگرد او بودم و از روز اول چون برادر بزرگ تر بود، مرا مورد حمايت خود قرار داد و بعد از آن نيز با من برخورد پسنديده اى داشت و هيچ گاه نسبت به پرداخت هزينه هاى زندگيم با هم مسأله اى نداشتيم و بارها به من گفته بود كه هزينه هاى زندگى خود را از درآمدمان بردار. اگر هم گاهى به او مى گفتم كه من فلان مبلغ را برداشتم، به من اعتراض مى كرد كه چرا به من گزارش مى دهى؟ شما صاحب اختيار هستى، هرگونه صلاح مى دانى عمل كن، اما بايد بدانيد كه اين اموال ملك من نيست و همه از خود اوست.

اكنون كه او از دنيا رفته است من وارث او نيستم، شما وارث او هستيد. مى دانم كه هيچ مدركى در دست نداريد، اما مغازه ها، خانه ها و سرمايه موجود، ملك اوست.

در ادامه گفت: من تمام كليدها را تحويل شما مى دهم. اگر صلاح بدانيد من همچنان به كار خود ادامه دهم، كليدها نزد من بماند و گرنه تحويل شما بدهم و از شما و برادرم ممنونم و خداى سبحان را شاكرم كه مرا به راه راست هدايت فرمود تا به حق خود قانع باشم. از آن جا كه به چندوچون كارها آگاهم و سال هاست با مشتريان و مستأجران سر و كار دارم و مقدار اجاره ها را مى دانم، اگر راضى هستيد و اجازه مى دهيد اين اموال در اختيار من باشد و من همچنان شاگرد شما بمانم و اگر راضى نيستيد، تمام كليدها را تحويل مى دهم و براى پيدا كردن شغل جديد تلاش مى كنم تا بتوانم زندگيم را اداره كنم.

پس از اين كه سخنان او پايان يافت، زن و فرزندان برادرش تحت تأثير برخورد هر دو برادر، با گريه به او گفتند: عموجان، ما كسى را سراغ نداريم كه براى اداره اين اموال از شما بهتر باشد. از اين رو، مانند گذشته، هرگونه صلاح مى دانيد در اداره اين اموال عمل كنيد.

اين داستان بسيار سازنده و عبرت انگيز است. اما مسلما اين گونه افراد بسيار اندكند.

مقصودم از نقل داستان فوق اين است كه من و شما هم سعى كنيم در رعايت حقوق ديگران اين گونه باشيم و اين را هم بدانيد كه اين موضوع هرچند مشكل، اما شدنى است.

انصاف در زندگى

امام صادق عليه السلام ضامن چهار خانه بهشتى شده اند براى كسى كه چهار صفت داشته باشد كه از جمله آنها انصاف است. حضرت فرموده اند:

«... وأنصف الناس من نفسك[2]؛ و با مردم انصاف داشته باش».

از اين رو انسان بايد در تمام برخوردهايش با ديگران، خواه برخوردهاى ابتدايى و خواه برخوردهاى واكنشى باشد، انصاف را رعايت نمايد، به اين صورت كه ابتدا لحظه اى درباره برخوردش با ديگران فكر و پس از آن تصميم بگيرد كه آن را انجام دهد يا نه. كمتر از نيم ثانيه انديشيدن هم مى تواند وقايع را براى ما مجسم كند. بنابراين هركس قبل از برخوردِ با ديگران مى تواند لحظه اى با خود فكر كند كه اگر من به جاى ديگرى بودم و او به جاى من، آيا چنين برخوردى را در حق خودم مى پسنديدم؟ اگر از آن برخورد خشنود مى شود خودش نيز با ديگران همان گونه رفتار كند و اگر از آن برخورد ناراحت مى شود، با ديگران نيز چنان نكند.

در اين داستانْ برادر كوچك تر قاعدتا همين گونه فكر كرد، يعنى با خود انديشيد كه اگر من برادر بزرگ تر بودم و تمام اموال ملك من بود و از دنيا مى رفتم از برادر كوچك تر خودم چه توقعى داشتم؟ اكنون كه زنده هستم بايد همان برخورد را در حق همسر و فرزندان او داشته باشم.

انسان بايد در هر عمل يا واكنشى نسبت به دشمن، دوست، فاميل و غريبه، در حال خوشى يا ناراحتى، فقر و بى نيازى و برخوردارى و سفر و حضر يك لحظه فكر كند كه اگر من به جاى طرف مقابل بودم و او به جاى من بود و با من چنان برخورد مى كرد، آيا خوشحال مى شدم يا ناراحت؟ و آن گاه تصميم بگيرد با ديگران آن گونه عمل كند كه دوست دارد ديگران با او عمل كنند.

اگر انسان چنين باشد، بحقْ، بسيار والامقام و شايسته است، وانگهى با تحمل تمام مشكلات و رنج هاى زندگى، هنگامى كه شب به بستر مى رود، با روحى آزاد و آرامشِ كامل سر بر بالين مى گذارد. حقيقت اين است كه هيچ چيزى از آزادى گران بهاتر نيست و بهترين آزادى، آزادى روحى و معنوى است.

در مناسبتى به عده اى گفتم: همه كشورها تيمارستان دارند و علت نياز به تيمارستان از ضعف اعصاب سرچشمه مى گيرد و منشأ ضعف اعصاب نيز مشكلات زندگى است، زيرا برخى مشكل مالى دارند، برخى مشكل خانوادگى، شغلى، بهداشتى، سياسى يا اجتماعى و تيمارستان ها و آسايشگاه هاى روانى نيز همواره پر از بيماران روحى است و پير و جوان و از اقشار گوناگون در آن نگهدارى مى شوند، اما تا كنون نشنيده ايم يك مرجع تقليد را به تيمارستان برده باشند. حدود هزار و دويست سال است ما مراجع تقليد داريم، يعنى از زمان غيبت صغرى تا كنون و آنها نيز مانند ما بشرند و از ساير مردم نيز مشكلات و گرفتارى بيشترى دارند، چرا كه بايد بين حقوق مردم و خدا جمع كنند، و اين مشكلِ جمعِ بين حقوقِ مردم و خدا افزون بر مشكلات شخصى آنان است؛ مشكلى كه دو لبه تيز دارد و همه آنان از اين حقيقت باخبر هستند، ولى هيچ گاه سرانجامِ آنان به تيمارستان كشيده نشده است، زيرا آنان از روز اول، همه مشكلات و گرفتارى ها را در وجود خود هضم و روح خودشان را از بند تعلقات آزاد كرده اند. از اين رو با وجود اين كه مشكلات و گرفتارى دارند و ناراحت هم مى شوند، اما به گونه اى خودسازى كرده اند كه سرانجامشان به تيمارستان منتهى نمى شود و علت اصلى آن آزادى روحى است كه ناشى از انصاف ميان خود و ديگران است.

آزادىِ روح

معروف است كه عقاب نيرومندترين پرنده دنياست و هنگامى كه براى شكار طعمه فرو مى آيد به قدرى نيرومند است كه مى تواند در حال حركت، گوسفندى را به چنگال گرفته و به پرواز خود ادامه داده، به آشيانه خود ببرد. روشن است كه بلندكردن هر جسمى از زمين، به مراتب از كشيدن آن روى زمين يا پايين آوردن سخت تر است، زيرا براى بالا بردن جسم از زمين، بايد بر جاذبه زمين غلبه نمود. حال اگر همين عقاب نيرومند را در قفس نگهدارند و آزادى او را بگيرند، در طول سال حتى يك متر هم نمى تواند پرواز كند، در مقابل، ضعيف ترين موجودات مانند پشه، اگر آزاد باشد مى تواند روزى چند كيلومتر پرواز كند. اين تفاوت وضعيت دو موجود آزاد و گرفتار در بند است. بى ترديد آزادى روح از همه اين ها مهم تر است و نمى توان آن را با آزادى فيزيكى مقايسه نمود و بايد توجه داشت كه نيرومندترين بخش وجود انسان چشم، گوش، زبان، دست، پا، معده، كليه، كبد، قلب يا مغز نيست، بلكه مهم ترين بخش وجود هركس روح اوست كه موجب تعالى انسان مى شود و هركس به هر مرتبه اى از كمال رسيده به كمك روحش بوده و يقينا از اين ابزار استفاده كرده است.

كسى كه على رغمِ در اختيار داشتن اين ابزار به جايى نرسيده، روحش در قفس بوده است و كليد باز كردن درِ قفسِ روح هم در دست خود انسان است و جز او هيچ كس قدرت گشودن آن قفس را ندارد. خود ما بايد روحيه خود را با استفاده از ابزارى كه خداى سبحان در اختيارمان قرار داده تقويت كنيم و بالا ببريم تا قدرت گسستن بندهاى اسارت روحى و معنوى را پيدا كنيم.

آزادى روح در گرو محاسبه نفس

اگر مى خواهيد از مشخصات آن كليد باخبر شويد، به روايتى كه از حضرت على، امام صادق و امام موسى بن جعفر عليهم السلام نقل شده است و بالطبع مورد تأييد همه ائمه عليهم السلام هم هست توجه كنيد. آن حضرات در اين باره فرموده اند:

ليس منا من لم يحاسب نفسه كل يوم...[3]؛ كسى كه هر روز نفس خود را محاسبه و بازخواست نكند، از ما نيست.

بنا به اين فرموده و نيز ديگر فرمايشات معصومين عليهم السلام شيعيان بايد هر روز خود را محاسبه كنند و اين مسأله تعطيل بردار نيست و مانند نماز صبح كه همه روزه بايد خواند، نبايد از آن غافل شد. از اين رو بايد هر روز حداقل پنج دقيقه كارنامه آن روزمان را مرور و آن را بررسى كنيم و ببينيم كدام يك از گفتار يا كردارمان پسنديده بوده است و كدام ناپسند، سپس به اصلاح خود پرداخته، روح خويش را از قفس نفسِ امّاره آزاد كنيم و افق پرواز و پيشرفت را براى آن باز بگذاريم. اگر چنان كرديم و روح ما بر ما حاكم شد، ديگر اجازه نمى دهد ما براى چيزهاى بى ارزش، بهايى قائل شويم و عمر خود را در آن راه فنا كرده، اعصاب و آرامش خود را براى آن تباه كنيم.

در صورتى كه انسان، خود را اين گونه بپيرايد و از بند نفس آزاد شود شايستگى يافته و اگر در رشته علوم دينى تحصيل كند از بزرگان دين خواهد شد، مانند: سيد بحرالعلوم، مقدس اردبيلى، شيخ مفيد و شيخ طوسى؛ اگر استاد دانشگاه باشد استادى برجسته، كارآمد و انسان ساز خواهد شد و اگر كارمند دولت باشد در حد خود موفق خواهد بود و در عرصه تجارت، تاجرى موفق و با مشكلاتى كمتر خواهد گشت.

بنابراين، مهم ترين مشكلات انسانْ زندان، فقر، بيمارى، گرفتارى هاى خانوادگى و اجتماعى نيست، بلكه مهم ترين مشكل، بند و زندان نفس است كه بر اثر آن، آزادى روحى اش سلب شده است. انسان بايد بياموزد چگونه بندها را از دست و پاى خود باز كند و يقين داشته باشد كه اين مسأله شدنى است و راه آن نيز شناخته شده و روشن است، لذا براى رسيدن به آزادى روح، بايد گام به گام به سوى هدف پيش رفت.

چكيده سخن

بنا بر آنچه گذشت، فرموده امام صادق عليه السلام را آويزه گوش خود كرده، هرچه براى خود مى پسنديم براى ديگران نيز بپسنديم و آنچه را براى خود خوش نمى داريم، براى ديگران نيز نخواهيم و اين امر ترجمان فرموده آن حضرت است، آن جا كه مى فرمايند:

... وأنصف الناس من نفسك؛ و در ميان خود و مردم به انصاف رفتار كن.

اميدوارم خداى سبحان به لطفش و به بركت اهل بيت عليهم السلام شما را بيش از پيش به پذيرش قضاوت وجدان پاكتان موفق بدارد، إن شاء اللّه.

--------------------------------------------------------------------------------

پی نوشتها:

(1). الخصال، شيخ صدوق، ص 420.

(2). كافى، ج 2، ص 144.

(3). همان، ص 452.