دموكراسي،‌ توتاليتريسم‌، استبداد (1)

 

هومان‌ دورانديش‌ 

 

جوامع‌ مختلف‌ را از زواياي‌ گوناگون‌ مي‌توان‌ تقسيم ‌بندي‌ كرد. تقسيم ‌بندي‌هايي‌ نظير مدرن‌ سنتي‌، سرمايه ‌داري‌ سوسياليستي‌،توتاليتر دموكراتيك‌ و... هركدام‌ با عطف‌ نظر به‌ مولفه‌هايي‌ خاص‌ شكل‌ گرفته‌اند. تقسيم‌بندي‌ مدرن‌ سنتي‌ اعم‌ از ساير تقسيم‌بندي‌هاست‌. به‌ عنوان‌ مثال‌ نظام‌هاي‌ سرمايه‌داري‌ و سوسياليستي‌، هر دو در ذيل‌ عنوان‌ نظامهاي‌ مدرن‌ قرار مي‌گيرند.

در يك‌ تقسيم ‌بندي‌ كلي‌ سه‌ نوع‌ جامعه‌ خودكامه‌ سنتي‌، توتاليتر و دموكراتيك‌ از يكديگر تفكيك‌ مي‌شوند. اين‌ تقسيم‌بندي‌ مبتني‌ بر دو مولفه‌ است‌: 1 چگونگي‌ توزيع‌ قدرت‌ 2 قلمرو قدرت‌، نظامهاي‌ دموكراتيك‌ و توتاليتر، علي‌رغم‌ تضاد بنياديني‌ كه‌ با يكديگر دارند،نظامهاي‌ سياسي‌ مدرن‌ هستند. به‌ بيان‌ رساتر اين‌ نظامها هم‌ از لحاظ‌ تاريخي‌ و هم‌ از لحاظ‌ انديشگي‌ متعلق‌ به‌ دوران‌ جديد هستند. البته‌ دموكراسي‌ در جهان‌ قديم‌ هم‌ وجود داشته‌ اما ميان‌ دموكراسي‌ آتني‌ و دموكراسي‌ نوين‌ تفاوتهاي‌ عظيمي‌ ديده‌ مي‌شود و به‌ همين‌ دليل‌ منظور ما از حكومت‌ دموكراتيك‌ در اين‌ بحث‌، آن‌ شكل‌ از دموكراسي‌ است‌ كه‌ در جهان‌ مدرن‌ پديد آمده‌ است‌.

ارايه‌ تعريفي‌ از نظام‌ استبدادي‌، هرچند كه‌ ويژگي‌هاي‌ آن‌ روشن‌ مي‌كند، به‌ دليل‌ درآميختگي‌ و كثرت‌ مفاهيم‌ و صورتهاي‌ مختلفي‌ كه‌ اين‌ شيوه‌ از حكومت‌ در طول‌ تاريخ‌ به‌ خود ديده‌ است‌،تا حدي‌ دشوار و محتاج‌ دقت‌ نظر است‌. اصطلاحات‌ توكراسي‌، دسپوتيس‌، ابولوتيسم‌، تيراني‌، اتوريتارياتيسم‌، توتاليتريسم‌ و ديكتاتوري‌ همگي‌ به‌ روندهاي‌ استبدادي‌ و يا اشكال‌ متفاوت‌ نظام‌ استبدادي‌ اشاره‌ دارند. بنابراين‌ اگرچه‌ درك‌ استبدادي‌ بودن‌ يك‌ نظام‌ سياسي‌ دشوار نيست‌، اما تشخيص تفاوت‌ نظامهاي‌ استبدادي‌ نيازمند تامل‌ است‌. داريوش‌ آشوري‌ در «دانشنامه‌ سياسي‌» در تعريف‌ استبداد چنين‌ نوشته‌ است‌: «ساخت‌ سياسي‌يي‌ است‌ با اين‌ ويژگي‌ها:

الف‌) نبودن‌ حدود سنتي‌ يا قانوني‌ براي‌ قدرت‌ حكومت‌

ب‌) وسعت‌ دامنه‌ قدرت‌ خودسرانه ‌يي‌ كه‌ به‌ كار برده‌ مي‌شود.» (1)

اين‌ تعريف‌ حداقل‌ لازم‌ را در تشخيص يك‌ نظام‌ استبدادي‌ به‌ دست‌ مي‌دهد، اما براي‌ شناخت‌ اشكال‌ گوناگون‌ استبداد، نيازمند تعريفهاي‌ جداگانه‌ هستيم‌. به‌ عبارت‌ ديگر آنچه‌ بيان‌ شد،تعريف‌ ماده‌ استبداد بود و حال‌ بايد به‌ سراغ‌ صورتهاي‌ آن‌ برويم‌. پيش‌ از پرداختن‌ به‌ اين‌ امر،متذكر مي‌شويم‌ كه‌ مفاهيم‌ دسپوتيسم‌ و اتوكراسي‌ را هم‌ با اندكي‌ تسامح‌، مي‌توانيم‌ مترادف‌ با استبداد بدانيم‌. دسپوتيسم‌ از واژه‌ يوناني‌ دسپوتسي‌ به‌ معناي‌ ارباب‌ مشتق‌ شده‌ است‌ و به‌ نوعي‌ ساخت‌ سياسي‌ اطلاق‌ مي‌شود كه‌ داراي‌ همان‌ ويژگي‌هاي‌ ساخت‌ سياسي‌ استبدادي‌ است‌. اين‌ حكم‌ در باب‌ اتوكراسي‌ هم‌ صادق‌ است‌، با ذكر اين‌ توضيح‌ كه‌ اتوكراسي‌ علاوه‌ بر ويژگي‌هاي‌ مذكور،ويژگي‌ رهبري‌ فردي‌ را نيز مدنظر دارد. يعني‌ اتوكراسي‌ به‌ ساخت‌ سياسي‌يي‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ در آن‌ قدرت‌ نامحدود حكومت‌ توسط‌ يك‌ فرد كه‌ در راس‌ دولت‌ قرار دارد خودسرانه‌ اعمال‌ مي‌شود. ديكتاتوري‌ يكي‌ از شكلهاي‌ نظام‌ استبدادي‌ است‌ كه‌ ريشه‌ در روم‌ با ستان‌ دارد. در آن‌ جامعه‌، ديكتاتور به‌ كسي‌ گفته‌ مي‌شد كه‌ در يك‌ دوره‌ محدود اختيار كامل‌ حكومت‌ را در دست‌ مي‌گرفت‌ تا جامعه‌ را از شرايط‌ بحراني‌ به‌ سلامت‌ عبور دهد. مدت‌ حكومت‌ ديكتاتور معمولاص بيش‌ از شش‌ ماه‌ نبود. اين‌ مقام‌ در شرايطي‌ كه‌ كشور در جنگ‌ قرار داشت‌ و يا درگير آشوبهاي‌ داخلي‌ بود، به‌ فردي‌ خاص‌ واگذار مي‌شد. پس‌ از سپري‌شدن‌ وضعيت‌ بحراني‌، ديكتاتور قدرت‌ خود را واگذار مي‌كرد و حكومت‌ به‌ شكل‌ پيشين‌ خود باز مي‌گشت‌. اين‌ شيوه‌ تا حدي‌ با تشكيل‌ كابينه‌ بحران‌ در دولتهاي‌ مدرن‌ شباهت‌ دارد كه‌ در آن‌ قدرت‌ فوق‌العاده‌يي‌ به‌ فرد منتخب‌ مردم‌ اعطا مي‌شود تا يك‌ خطر آشكار را مهار كند. (وينستون‌ چرچيل‌ در طول‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ از چنين‌ قدرتي‌ برخوردار بود) بنابراين‌، ديكتاتوري‌ در ابتدا حكومتي‌ قانوني‌ بود، اما بتدريج‌ در روم‌ باستان‌ كساني‌ كه‌ با زور قدرت‌ را تصاحب‌ مي‌كردند، خود را ديكتاتور ناميدند. امروزه‌ ديكتاتور به‌ كسي‌ اطلاق‌ مي‌شود كه‌ با زور و از راههاي‌ غيرقانوني‌، قدرت‌ مطلق‌ را بدست‌ آورده‌ است‌ و قانون‌ در نحوه‌ اعمال‌ قدرت‌ و چگونگي‌ تعيين‌ جانشين‌ وي‌ نقشي‌ ندارد. بر مبناي‌ توضيحات‌ فوق‌، مي‌توان‌ حكومتي‌ استبدادي‌ را تصور كرد كه‌ در آن‌ قدرت‌ مطلق‌ در دست‌ يك‌ نفر است‌، ولی‌ در عين‌ حال‌ آن‌ را ديكتاتوري‌ محسوب‌ نكرد. حاكم‌ داراي‌ قدرت‌ مطلق‌ در صورتي‌ كه‌ قدرت‌ خود را با رضايت‌ مردم‌ و يا براساس‌ رسوم‌ اجتماعي‌ به‌ دست‌ آورده‌ باشد،اگرچه‌ يك‌ حاكم‌ مستبد محسوب‌ مي‌شود،ولي‌ نمي‌توان‌ او را ديكتاتور خواند. بنابراين‌ بايد گفت‌ كه‌ پادشاه‌ در نظام‌ سلطنتي‌، در جوامعي‌ كه‌ توارث‌ قدرت‌ يك‌ سنت‌ اجتماعي‌ و پذيرفته‌ شده‌ است‌،ديكتاتور به‌ معني‌ دقيق‌ كلمه‌ نيست‌ چنين‌ فردي‌ يك‌ حاكم‌ مستبد (اتوكرات‌)مردمدار يا مردم‌ آزار (بسته‌ به‌ نحوه‌ حكومت‌ كردن‌) است‌. به‌ عبارت‌ ديگر،هر مستبدي‌ ديكتاتور نيست‌،اگرچه‌ هر ديكتاتوري‌ مستبد است‌.

«استبدادشرقي‌» گونه‌ ديگري‌ از استبداد است‌. حاكميت‌ مطلق‌ يك‌ فرد «اتوكراسي‌» از ويژگي‌هاي‌ اصلي‌ استبداد شرقي‌ است‌. اين‌ فرد معمولاٌ پادشاه‌ و نظريه‌ حق‌ الهي‌ سلطنت‌، ركن‌ ركين‌ حكومت‌ او بوده‌ است‌. در واقع‌ در ذهن‌ انسان‌ شرقي‌ نوعي‌ پيوند ميان‌ دين‌ و سياست‌ از ديرباز وجود داشته‌ است‌ و براين‌ اساس‌، شاه‌، انسان‌ قدرتمندي‌ محسوب‌ مي‌شود كه‌ حق‌ حكومت‌ كردن‌ از طرف‌ خداوند به‌ او اعطا شده‌ است‌. در نظام‌ خلافت‌ هم‌ هرچند كه‌ خليفه‌ به‌ جاي‌ شاه‌ مي‌نشيند،اما حق‌ الهي‌ حكومت‌ كردن‌ همچنان‌ مبناي‌ مشروعيت‌ محسوب‌ مي‌شود . در واقع‌ علي‌رغم‌ تفاوتهاي‌ نظام‌ استبدادي‌ در شرق‌ و غرب‌،سنگ‌ بناي‌ اين‌ دو نظام‌ يكي‌ بود و تفاوتها را بايد ناشي‌ از عوامل‌ ديگري‌ نظير عوامل‌ جغرافيايي‌، نقش‌ متفاوت‌ برده‌داري‌ و آريستوكراسي‌ در كل‌ ساختار اجتماعي‌، وجود فرهنگ‌ مسيحي‌ در غرب‌، شيوه‌هاي‌ متفاوت‌ توليد و... دانست‌. از قرن‌ شانزدهم‌ به‌ بعد شكل‌ تازه‌يي‌ از استبداد در اروپا پديدار شد. تا پيش‌ از آن‌ نظريه‌ «دو شمشير» گلازيوس‌ اول‌ تعيين‌كننده‌ و دو مرز قدرت‌ پاپ‌ و امپراتور بود. (2) مطابق‌ اين‌ نظريه‌، قدرت‌ زميني‌ در دست‌ امپراتور و قدرت‌ آسمانها در دست‌ پاپ‌ بود و هر يك‌ از دو نهاد كليسا و دولت‌ مي‌بايست‌ از ورود به‌ قلمرو قدرت‌ ديگري‌ اجتناب‌ كنند. اما تفسير اين‌ امر كه‌ مرز زمين‌ و آسمان‌ كجاست‌، همواره‌ عامل‌ ايجاد اختلاف‌ ميان‌ كليسا و دولت‌ بود. در اوايل‌ قرن‌ سيزدهم‌ دستگاه‌ امپراتوري‌ روبه‌ افول‌ نهاد و اين‌ امر به‌ كليسا جرات‌ ناديده‌ گرفتن‌ آموزه‌ «دو شمشير» را بخشيد. پاپ‌ با استفاده‌ از حمايت‌ پادشاهان‌ ملي‌ در برابر امپراتور قد بر افراشت‌ و تفوق‌ نهايي‌ را به‌ دست‌ آورد. اما اين‌ وضعيت‌ ديري‌ نپاييد و بتدريج‌ پادشاهان‌ ملي‌ اقتدار پاپ‌ را به‌ چالش‌ گرفتند. كشاكش‌ ميان‌ پاپ‌ و پادشاه‌ ادامه‌ يافت‌ تا اينكه‌ سرانجام‌ پادشاهي‌ مطلق‌ ظهور كرد و دولتهاي‌ ملي‌ در حيات‌ سياسي‌ اروپاييان‌ رسميت‌ يافتند. مطابق‌ نظريه‌ دو شمشير،اقتدار پاپ‌ و امپراتور مبنايي‌ ديني‌ داشت‌أ يعني‌ مسيح‌ اين‌ دو حوزه‌ را از يكديگر تفكيك‌ و هركدام‌ را به‌ نهادي‌ خاص‌ واگذار كرده‌ بود. در همين‌ راستا پادشاه‌ نيز قدرت‌ خود را ناشي‌ از خواست‌ خدا وند مي‌دانست‌. اما ظهور نظريه‌ قرارداد اجتماعي‌ باعث‌ شد كه‌ قدرت‌ پادشاه‌ مبناي‌ ديگري‌ بيابد كه‌ عبارت‌ بود از رضايت‌ مردم‌. به‌ اين‌ ترتيب‌ از قرن‌ شانزدهم‌ به‌ بعد، پادشاهي‌ مطلق‌ برخواست‌ مردم‌ مبتني‌ شد و استبداد نويني‌ در صحنه‌ حيا ت‌ سياسي‌ آدميان‌ شكل‌ گرفت‌ كه‌ تا پيش‌ از آن‌ سابقه‌ نداشت‌. پس‌ به‌ يك‌ اعتبار مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ حكومتهاي‌ استبدادي‌ نوين‌، حكومتهايي‌ هستند كه‌ مشروعيت‌ خود را ناشي‌ از خواست‌ خداوند نمي‌دانند. هرچند كه‌ اين‌ حكم‌ را نبايد مطلق‌ دانست‌ ولي‌ غالب‌ حكومتهاي‌ استبدادي‌ سنتي‌ ،منشااختيارات‌ خود را خواست‌ خداوند يا حكم‌ تقدير قلمداد مي‌كردند و به‌ هر حال‌ به‌ آن‌ جنبه‌يي‌ متافيزيكي‌ مي‌دادند. بنابر توضيحات‌ فوق‌،مي‌توانيم‌ چنين‌ نتيجه‌گيري‌ كنيم‌ كه‌ نظام‌ خودكامه‌ سنتي‌ عمدتاً نظامي‌ اتوكراتيك‌ بوده‌ است‌. اما نظام‌ توتاليتر چه‌ تفاوتي‌ با نظام‌ خودكامه‌ سنتي‌ دارد?گفتيم‌ كه‌ ديكتاتور و مستبد يكي‌ نيستند و نظامهاي‌ خودكامه‌ سنتي‌ را نبايد با ديكتاتوري‌ كاملاٌيكسان‌ دانست‌. ديكتاتوري‌ها دو نوعند: 1 فردي‌ 2 توتاليتر. در دوران‌ جديد يكي‌ از كانون‌هاي‌ ظهور ديكتاتوري‌ فردي‌ امريكاي‌ لاتين‌ بوده‌ است‌. ديكتاتوري‌ فردي‌ با نظام‌ خودكامه‌ سنتي‌ تفاوت‌ گوهري‌ ندارد! آنچه‌ اين‌ دو را از هم‌ جدا مي‌كند،نحوه‌ شكل‌گيري‌ آنها يعني‌ برخلاف‌ نظام‌ خودكامه‌ سنتي‌،ديكتاتوري‌ مبتني‌ بر سنت‌ها و رسوم‌ اجتماعي‌ نيست‌ و عمدتاٌ پيدايش‌ آن‌ ناشي‌ از اتخاذ شيوه‌هايي‌ برخلاف‌ عرف‌ سياسي‌ جامعه‌ است‌. با اين‌ حال‌،گاه‌ تميز دادن‌ نظام‌ خودكامه‌ سنتي‌ از ديكتاتوري‌ فردي‌ دشوار است‌.

ادامه دارد............